خلاصه داستان گتسبی بزرگ: عشق، ثروت و زوال در عصر جاز

رمان "گتسبی بزرگ" اثر اف. اسکات فیتزجرالد، در دل نیویورکِ پر زرق و برقِ دهه 1920، موسوم به عصر جاز، روایت میشود. داستان از زبان راوی جوانی به نام نیک کاراوی نقل میگردد. تمرکز داستان بر زندگی یک میلیونر مرموز، زنی که عاشقش است و ساکنان خودشیفته محله ثروتمندشان است. این داستان، تصویری روشن از جاهطلبی، عشق، و زوال اخلاقی در دوران شکوفایی اقتصادی آمریکا را به نمایش میگذارد.
ورود نیک به وست اگ: آغاز آشنایی با دنیای گتسبی
نیک کاراوی، کهنه سرباز جنگ جهانی اول و فارغ التحصیل تازه از دانشگاه ییل، در تابستان 1922 از غرب میانه به نیویورک نقل مکان میکند تا به عنوان فروشنده اوراق قرضه مشغول به کار شود. او خانهای کوچک در لانگ آیلند، در محله وست اگ اجاره میکند. وست اگ، منطقهای است که عمدتاً توسط افراد ثروتمند خودساخته پر شده است. نیک مجذوب جی گتسبی میشود، مردی که در عمارت مجلل همسایگی زندگی میکند. گتسبی یک گوشهنشین مرموز است که مهمانیهای باشکوه برگزار میکند، اما هرگز در هیچکدام از آنها ظاهر نمیشود. در آن سوی خلیج، در فاصلهای دور اما درست روبروی اسکله گتسبی، چراغ سبزی دیده میشود که به نظر میرسد توجه گتسبی را به خود جلب کرده است.
پس از استقرار، نیک به آن سوی خلیج، به محله آینهای ایست اگ رانندگی میکند، جایی که دخترعمویش، دیزی بوکانن، زندگی میکند. دیزی با تام بوکانن، مردی مغرور و بدجنس که همکلاسی سابق نیک بوده، ازدواج کرده است. نیک به زودی متوجه میشود که اسکله دیزی منبع همان چراغ سبز است. دیزی، نیک را به دوستش، جردن بیکر، گلف باز حرفهای، معرفی میکند که یک دوره فشرده در مورد حلقه اجتماعیشان به نیک آموزش میدهد.
نیک همچنین متوجه میشود که تام به دیزی وفادار نیست. تام معشوقهای به نام میرتل ویلسون دارد که در "دره خاکستر" زندگی میکند، قطعه زمینی بین وست اگ و شهر نیویورک که کارگران فقیر در آنجا در میان زبالههای صنعتی زندگی میکنند. علیرغم این آگاهی جدید، نیک با تام به شهر نیویورک میرود، جایی که آنها در آپارتمانی که تام با میرتل برای قرارهایشان در آن اقامت دارد، در یک مهمانی شرکت میکنند. مهمانی شهوانی و مبتذل است و به سرعت به یک دعوای خشونتآمیز بین تام و میرتل تبدیل میشود. پس از اینکه میرتل بارها نام دیزی را میآورد، خشم بهزحمت پنهان شده تام فوران میکند و او به میرتل ضربه میزند تا اینکه بینی او را میشکند.
دیدار نیک با گتسبی
نیک خود را در یکی از مهمانیهای گتسبی مییابد، جایی که با جردن برخورد میکند و سرانجام با خود گتسبی ملاقات میکند. جردن و نیک هر دو از جوانی گتسبی شگفتزده میشوند. نیک بهویژه از اینکه او و گتسبی در طول جنگ در یک لشکر خدمت کردهاند، متعجب میشود. این پیشینه مشترک باعث ایجاد صمیمیت غیرعادی در گتسبی نسبت به نیک میشود.
جردن اطلاعاتی را که از گذشته گتسبی دارد با نیک در میان میگذارد. او توضیح میدهد که وقتی گتسبی افسر جوان نظامی بود و برای جنگ در اروپا آماده میشد، دیزی بخشی از گروه دختران جوانی بود که در کنار سربازان به کارهای داوطلبانه مشغول بودند. بین آن دو معاشقهای شکل میگیرد، گتسبی عاشق میشود و دیزی قول میدهد تا بازگشت او از جنگ منتظرش بماند. با این حال، تفاوتهای طبقاتی آنها - گتسبی از خانوادهای فقیر، دیزی از خانوادهای ثروتمند - مانع از ایجاد یک رابطه میشود و دیزی در نهایت با تام ملاقات میکند و با او ازدواج میکند.
جردن ادامه میدهد که از زمان بازگشت از جنگ و به دست آوردن ثروت، گتسبی مهمانیهای مجللی برگزار میکند به این امید که توجه دیزی را از آن سوی خلیج به خود جلب کند. با این حال، تاکنون برنامه او موفقیتآمیز نبوده و او به خیره شدن به چراغ سبز روی اسکله او تقلیل یافته است.
با گذشت زمان، نیک شروع به قرار گذاشتن با جردن میکند. گتسبی و نیک با هم دوست میشوند. علیرغم تجربیات زندگی و دیدگاههای متفاوتشان، گتسبی و نیک در خوشبینی مشترک هستند که به سادگیلوحی پهلو میزند. از آنجایی که نیک پسرعموی دیزی است، گتسبی از ارتباطشان به عنوان پوششی برای ترتیب دادن ملاقات با دیزی استفاده میکند. نیک با کمال میل با این طرح موافقت میکند و دیزی را برای نوشیدن چای به خانهاش دعوت میکند، اما به او نمیگوید که گتسبی آنجا خواهد بود.
فروپاشی رابطه پنهانی گتسبی و دیزی
دیدار مجدد گتسبی و دیزی در ابتدا ناخوشایند و ناراحتکننده است، اما در طول تابستان، رابطهای عاشقانه و تمامعیار بین آنها شکل میگیرد. گتسبی با نیک درد دل میکند و میگوید که میخواهد دیزی تام را به خاطر او ترک کند. وقتی نیک به او یادآوری میکند که آنها نمیتوانند گذشته را بازسازی کنند، گتسبی اصرار میورزد که میتوانند - و پول کلید این کار است.
دیزی و گتسبی مدتی موفق میشوند رابطه خود را پنهان نگه دارند. یک روز، دیزی به طور تصادفی در مورد گتسبی در مقابل تام صحبت میکند، تام بلافاصله متوجه میشود که همسرش رابطه دارد و خشمگین میشود.
تام از دیزی به عنوان یک سلاح استفاده میکند و به گتسبی میگوید که او هرگز نمیتواند نوع تاریخی را که تام با دیزی دارد، درک کند. او همچنین حقیقت را در مورد چگونگی تبدیل شدن جیمز گتز، یک افسر فقیر، به جی گتسبی، میلیونر، فاش میکند: قاچاق مشروبات الکلی و احتمالاً سایر معاملات غیرقانونی. تام دیزی را مجبور میکند که همانجا و همانلحظه تصمیمی بگیرد: او یا گتسبی. دیزی اصرار میورزد که هر دو مرد را دوست داشته، اما تصمیم میگیرد در موقعیت پایدار خود، ازدواج با تام، باقی بماند. او گتسبی را با ماشین گتسبی به لانگ آیلند برمیگرداند، در حالی که تام با نیک و جردن رانندگی میکند.
این ثابت میکند که یک اشتباه مرگبار است. میرتل، که اخیراً با تام دعوا کرده بود، آنها را در حال رانندگی میبیند و به جلوی ماشین گتسبی میدود تا توجه تام را جلب کند و با او آشتی کند. دیزی به موقع ترمز نمیکند و به میرتل برخورد میکند و او را میکشد. دیزی که وحشتزده و آشفته است، از صحنه فرار میکند. گتسبی به او اطمینان میدهد که تقصیر این حادثه را بر عهده خواهد گرفت. وقتی نیک میرسد و جزئیات را میفهمد، به سراغ دیزی میرود. او دیزی و تام را میبیند که با آرامش در حال صرف شام با هم هستند، ظاهراً آشتی کردهاند.
فاجعه به بار میآید
نیک برمیگردد تا به گتسبی سر بزند، گتسبی با ناراحتی در مورد اولین عشقبازیاش با دیزی در گذشتههای دور به او میگوید. نیک پیشنهاد میکند که گتسبی منطقه را ترک کند، اما گتسبی امتناع میکند. او با نیک خداحافظی میکند، نیک برای کار به راه میافتد.
جورج، شوهر مشکوک میرتل، با تام روبرو میشود. جورج به تام میگوید که معتقد است ماشین زردی که میرتل را کشته متعلق به معشوقه او بوده است. او توضیح میدهد که مدتهاست به میرتل مشکوک بوده، اما هرگز نفهمیده با چه کسی رابطه داشته است. تام به جورج اطلاع میدهد که ماشین زرد متعلق به گتسبی است و آدرس گتسبی را به او میدهد تا جورج بتواند انتقام خود را بگیرد. جورج به خانه گتسبی میرود، به گتسبی شلیک میکند و خودکشی میکند. نیک مراسم تشییع جنازه گتسبی را ترتیب میدهد. تنها سه نفر در آن شرکت میکنند: نیک، یک مهمان ناشناس مهمانی و پدر از گتسبی، که به دستاوردهای پسر مرحومش ابراز افتخار میکند.
بعداً، نیک با تام برخورد میکند، تامی که آشکارا اعتراف میکند که جورج ویلسون را به سراغ گتسبی فرستاده است. تام میگوید گتسبی سزاوار مرگ بود. تام از اینکه آپارتمانش را در شهر از دست داده بیشتر ناراحت است تا تمام مرگ و ضربههای روحی که اخیراً شاهدش بوده است. نیک که رودررو با افراد بیمبالات وستاگ قرار گرفته، احساس میکند که "رویاپردازان" واقعی همراه با گتسبی مردهاند. او از آنجا نقل مکان میکند و به غرب میانه بازمیگردد.
- ادبیات کلاسیک
- ادبیات