ارنست همینگوی: بیوگرافی نویسنده برنده پولیتزر و نوبل

ارنست همینگوی (زاده ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ – درگذشته ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم شناخته میشود. او که بیشتر به خاطر رمانها و داستانهای کوتاهش شهرت دارد، یک روزنامهنگار و خبرنگار جنگی برجسته نیز بود. سبک منحصربهفرد همینگوی در نثر - ساده و موجز - بر نسلهای زیادی از نویسندگان تاثیر گذاشت.
نکات کلیدی درباره ارنست همینگوی
- شهرت: روزنامهنگار، عضو گروه نویسندگان نسل گمشده، برنده جایزه پولیتزر و جایزه نوبل ادبیات
- تولد: ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹، اوک پارک، ایلینوی
- والدین: گریس هال همینگوی و کلارنس ("اد") ادموندز همینگوی
- مرگ: ۲ ژوئیه ۱۹۶۱، کچوم، آیداهو
- تحصیلات: دبیرستان اوک پارک
- آثار منتشر شده: خورشید همچنان میدمد، وداع با اسلحه، مرگ در بعد از ظهر، زنگها برای که به صدا در میآیند، پیرمرد و دریا، جشن بیکران
- همسر(ها): هدلی ریچاردسون (۱۹۲۱–۱۹۲۷)، پائولین فایفر (۱۹۲۷–۱۹۳۹)، مارتا گلهورن (۱۹۴۰–۱۹۴۵)، مری ولش (۱۹۴۶–۱۹۶۱)
- فرزندان: از هدلی ریچاردسون: جان هدلی نیکانور همینگوی ("جک" ۲۰۰۰–۱۹۲۳)؛ از پائولین فایفر: پاتریک (متولد ۱۹۲۸)، گرگوری ("گیگ" ۲۰۰۱–۱۹۳۱)
سالهای اولیه زندگی ارنست همینگوی
ارنست میلر همینگوی در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ در اوک پارک، ایلینوی به دنیا آمد. او دومین فرزند گریس هال همینگوی و کلارنس ("اد") ادموندز همینگوی بود. اد پزشک عمومی بود و گریس خواننده اپرایی بود که به معلم موسیقی تبدیل شد.
گفته میشود که والدین همینگوی توافق غیرمتعارفی داشتند. گریس، که یک فمینیست دوآتشه بود، تنها در صورتی با ازدواج با اد موافقت کرد که او اطمینان دهد که مسئولیتی در قبال کارهای خانه یا آشپزی نخواهد داشت. اد پذیرفت و علاوه بر طبابت پرمشغله خود، به امور خانه رسیدگی میکرد، خدمتکاران را مدیریت میکرد و حتی در صورت نیاز، غذا میپخت.
ارنست همینگوی با چهار خواهر بزرگ شد. برادری که مدتها آرزویش را داشت تا ۱۵ سالگی ارنست به دنیا نیامد. ارنست جوان از تعطیلات خانوادگی در کلبهای در شمال میشیگان لذت میبرد، جایی که عشق به فضای باز را در خود پرورش داد و شکار و ماهیگیری را از پدرش آموخت. مادرش که اصرار داشت همه فرزندانش نواختن یک ساز را یاد بگیرند، در او قدردانی از هنر را القا کرد.
همینگوی در دبیرستان به طور مشترک روزنامه مدرسه را ویرایش میکرد و در تیمهای فوتبال و شنا رقابت میکرد. همینگوی که به مسابقات بوکس بداهه با دوستانش علاقه داشت، در ارکستر مدرسه نیز ویولنسل مینواخت. او در سال ۱۹۱۷ از دبیرستان اوک پارک فارغ التحصیل شد.
جنگ جهانی اول و تاثیر آن بر همینگوی
همینگوی در سال ۱۹۱۷ توسط نشریه Kansas City Star به عنوان خبرنگاری که اخبار مربوط به حوزه پلیس را پوشش میداد استخدام شد. او که ملزم به رعایت دستورالعملهای سبکی روزنامه بود، شروع به توسعه سبک نوشتاری موجز و سادهای کرد که به علامت تجاری او تبدیل شد. این سبک، انحرافی چشمگیر از نثر پر زرق و برقی بود که بر ادبیات اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تسلط داشت.
همینگوی پس از شش ماه حضور در کانزاس سیتی، آرزوی ماجراجویی داشت. او که به دلیل ضعف بینایی واجد شرایط خدمت سربازی نبود، در سال ۱۹۱۸ به عنوان راننده آمبولانس برای صلیب سرخ در اروپا داوطلب شد. در ژوئیه همان سال، در حالی که در ایتالیا در حال انجام وظیفه بود، همینگوی بر اثر انفجار گلوله خمپاره به شدت مجروح شد. پاهای او با بیش از ۲۰۰ ترکش بمب پوشیده شد، جراحتی دردناک و ناتوان کننده که نیاز به چندین عمل جراحی داشت.
همینگوی به عنوان اولین آمریکایی که از مجروح شدن در ایتالیا در طول جنگ جهانی اول جان سالم به در برد، مدالی از دولت ایتالیا دریافت کرد.
همینگوی در حین بهبودی از جراحات خود در بیمارستانی در میلان، با اگنس فون کوروفسکی، پرستاری در صلیب سرخ آمریکا، ملاقات کرد و عاشق او شد. او و اگنس پس از به دست آوردن پول کافی، برای ازدواج برنامه ریزی کردند.
پس از پایان جنگ در نوامبر ۱۹۱۸، همینگوی برای یافتن شغل به ایالات متحده بازگشت، اما این ازدواج محقق نشد. همینگوی در مارس ۱۹۱۹ نامهای از اگنس دریافت کرد که در آن به رابطه خود پایان داده بود. او که ویران شده بود، افسرده شد و به ندرت از خانه خارج میشد.
آغاز نویسندگی ارنست همینگوی
همینگوی یک سال را در خانه والدینش گذراند و از جراحات جسمی و روحی خود بهبود یافت. در اوایل سال ۱۹۲۰، او که تا حد زیادی بهبود یافته بود و مشتاق به کار بود، شغلی در تورنتو پیدا کرد تا به زنی در مراقبت از پسر معلولش کمک کند. در آنجا با ویراستار بخش مقالات مجله Toronto Star Weekly آشنا شد که او را به عنوان نویسنده مقالات استخدام کرد.
در پاییز همان سال، به شیکاگو نقل مکان کرد و در مجله ماهانه The Cooperative Commonwealth به عنوان نویسنده مشغول به کار شد، در حالی که همچنان برای Star کار میکرد.
با این حال، همینگوی آرزوی نوشتن داستان های تخیلی را داشت. او شروع به ارسال داستان های کوتاه به مجلات کرد، اما بارها رد شدند. با این حال، به زودی، همینگوی دلیلی برای امیدواری پیدا کرد. از طریق دوستان مشترک، همینگوی با رمان نویس شروود اندرسون ملاقات کرد، که از داستان های کوتاه همینگوی تحت تاثیر قرار گرفت و او را تشویق کرد تا به دنبال یک حرفه در نویسندگی باشد.
همینگوی همچنین با زنی آشنا شد که بعدها اولین همسرش شد: هدلی ریچاردسون. ریچاردسون که اهل سنت لوئیس بود، پس از مرگ مادرش برای دیدار با دوستان به شیکاگو آمده بود. او توانست با یک صندوق امانی کوچک که از مادرش به او رسیده بود، از خود حمایت کند. این زوج در سپتامبر ۱۹۲۱ ازدواج کردند.
شروود اندرسون، که تازه از سفر به اروپا بازگشته بود، این زوج تازه ازدواج کرده را تشویق کرد تا به پاریس نقل مکان کنند، جایی که به اعتقاد او استعداد یک نویسنده می تواند شکوفا شود. او برای همینگویها معرفی نامههایی برای ازرا پاوند، شاعر تبعیدی آمریکایی و گرترود استاین، نویسنده مدرنیست فراهم کرد. آنها در دسامبر ۱۹۲۱ از نیویورک راهی سفر شدند.
زندگی در پاریس و شکلگیری سبک همینگوی
خانواده همینگوی یک آپارتمان ارزان قیمت در یک منطقه کارگرنشین در پاریس پیدا کردند. آنها با ارثیه هدلی و درآمد همینگوی از Toronto Star Weekly زندگی می کردند، که او را به عنوان خبرنگار خارجی استخدام کرده بود. همینگوی همچنین یک اتاق کوچک در هتل اجاره کرد تا از آن به عنوان محل کار خود استفاده کند.
در آنجا، در اوج بهره وری، همینگوی دفترچه ای را پس از دیگری با داستان ها، اشعار و روایت هایی از سفرهای دوران کودکی خود به میشیگان پر کرد.
همینگوی سرانجام دعوتی به سالن گرترود استاین دریافت کرد، که بعداً با او دوستی عمیقی پیدا کرد. خانه استاین در پاریس به محل ملاقات هنرمندان و نویسندگان مختلف آن دوران تبدیل شده بود و استاین به عنوان مربی چندین نویسنده برجسته فعالیت می کرد.
استاین ساده سازی نثر و شعر را به عنوان واکنشی به سبک نگارش پر زرق و برقی که در دهه های گذشته دیده می شد، ترویج می کرد. همینگوی پیشنهادات او را جدی گرفت و بعداً استاین را به خاطر آموزش درس های ارزشمندی که بر سبک نوشتاری او تأثیر گذاشت، مورد ستایش قرار داد.
همینگوی و استاین به گروهی از نویسندگان تبعیدی آمریکایی در پاریس دهه ۱۹۲۰ تعلق داشتند که به "نسل گمشده" معروف شدند. این نویسندگان پس از جنگ جهانی اول از ارزش های سنتی آمریکایی ناامید شده بودند. آثار آنها اغلب منعکس کننده احساس پوچی و ناامیدی آنها بود. از دیگر نویسندگان این گروه می توان به اف. اسکات فیتزجرالد، ازرا پاوند، تی. اس. الیوت و جان دوس پاسوس اشاره کرد.
در دسامبر ۱۹۲۲، همینگوی چیزی را تحمل کرد که می توان آن را بدترین کابوس یک نویسنده دانست. همسرش که با قطار سفر می کرد تا برای تعطیلات به او ملحق شود، یک چمدان پر از بخش بزرگی از آثار اخیر او، از جمله نسخه های کربنی را گم کرد. این مدارک هرگز پیدا نشد.
چگونگی به چاپ رسیدن آثار همینگوی
در سال ۱۹۲۳، چندین شعر و داستان از همینگوی برای انتشار در دو مجله ادبی آمریکایی، "Poetry" و "The Little Review" پذیرفته شد. در تابستان همان سال، اولین کتاب همینگوی با عنوان "سه داستان و ده شعر" توسط یک انتشارات پاریسی متعلق به آمریکا منتشر شد.
همینگوی در سفری به اسپانیا در تابستان ۱۹۲۳، شاهد اولین گاوبازی خود بود. او در "Star" درباره گاوبازی نوشت، به نظر می رسید که این ورزش را محکوم و در عین حال آن را رمانتیک می کند. در سفر دیگری به اسپانیا، همینگوی رویداد سنتی "دویدن با گاوها" در پامپلونا را پوشش داد، که در آن مردان جوان - که با مرگ یا حداقل جراحت روبرو می شدند - در شهر می دویدند و جمعیتی از گاوهای خشمگین آنها را تعقیب می کردند.
خانواده همینگوی برای تولد پسرشان به تورنتو بازگشتند. جان هدلی همینگوی (با نام مستعار "بامبی") در ۱۰ اکتبر ۱۹۲۳ به دنیا آمد. آنها در ژانویه ۱۹۲۴ به پاریس بازگشتند، جایی که همینگوی به کار بر روی مجموعه جدیدی از داستان های کوتاه ادامه داد که بعداً در کتاب "در زمان ما" منتشر شد.
همینگوی برای کار بر روی رمان آینده خود که در اسپانیا اتفاق می افتاد، به اسپانیا بازگشت: "خورشید نیز طلوع می کند." این کتاب در سال ۱۹۲۶ منتشر شد و نقدهای عمدتاً خوبی دریافت کرد.
با این حال، ازدواج همینگوی دچار آشفتگی شده بود. او در سال ۱۹۲۵ با روزنامه نگار آمریکایی، پائولین فایفر، که برای "Paris Vogue" کار می کرد، رابطه داشت. خانواده همینگوی در ژانویه ۱۹۲۷ طلاق گرفتند. فایفر و همینگوی در ماه مه همان سال ازدواج کردند. هدلی بعداً دوباره ازدواج کرد و در سال ۱۹۳۴ با بامبی به شیکاگو بازگشت.
بازگشت به آمریکا
در سال ۱۹۲۸، همینگوی و همسر دومش برای زندگی به ایالات متحده بازگشتند. در ژوئن ۱۹۲۸، پائولین پسرش پاتریک را در کانزاس سیتی به دنیا آورد. پسر دوم، گرگوری، در سال ۱۹۳۱ متولد شد. خانواده همینگوی خانه ای را در کی وست، فلوریدا اجاره کردند، جایی که همینگوی روی آخرین کتاب خود، "وداع با اسلحه"، بر اساس تجربیاتش در جنگ جهانی اول کار کرد.
در دسامبر ۱۹۲۸، همینگوی خبر تکان دهنده ای دریافت کرد - پدرش، که از مشکلات فزاینده سلامتی و مالی ناامید شده بود، به زندگی خود پایان داد. همینگوی، که رابطه ای پرتنش با والدینش داشت، پس از خودکشی پدرش با مادرش آشتی کرد و به حمایت مالی از او کمک کرد.
در ماه مه ۱۹۲۸، مجله Scribner's اولین قسمت از "وداع با اسلحه" را منتشر کرد. این اثر با استقبال خوبی روبرو شد. با این حال، قسمت های دوم و سوم، که هتاکانه و از نظر جنسی صریح تلقی می شدند، از دکه های روزنامه فروشی در بوستون ممنوع شدند. این انتقادات فقط به افزایش فروش کمک کرد، زمانی که کل کتاب در سپتامبر ۱۹۲۹ منتشر شد.
جنگ داخلی اسپانیا و تاثیراتش بر زندگی همینگوی
دهه ۱۹۳۰ میلادی، دورانی پربار (اگرچه نه همیشه موفق) برای همینگوی بود. او که شیفته گاوبازی بود، به اسپانیا سفر کرد تا برای کتاب غیرداستانی "مرگ در بعد از ظهر" تحقیق کند. این کتاب در سال ۱۹۳۲ با نقدهای عموماً ضعیفی منتشر شد و به دنبال آن چندین مجموعه داستان کوتاه کمموفقیتتر نیز منتشر شدند.
همینگوی که همیشه ماجراجو بود، در نوامبر ۱۹۳۳ برای یک سافاری تیراندازی به آفریقا سفر کرد. اگرچه این سفر تا حدودی فاجعه بار بود - همینگوی با همراهانش درگیر شد و بعداً به اسهال خونی مبتلا شد - اما مطالب فراوانی را برای یک داستان کوتاه، "برف های کلیمانجارو"، و همچنین یک کتاب غیرداستانی، "تپه های سبز آفریقا" در اختیار او قرار داد.
در حالی که همینگوی در تابستان ۱۹۳۶ در ایالات متحده به شکار و ماهیگیری مشغول بود، جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد. همینگوی که از نیروهای وفادار (ضد فاشیست) حمایت می کرد، برای آمبولانس ها پول اهدا کرد. او همچنین به عنوان یک روزنامه نگار برای پوشش این مناقشه برای گروهی از روزنامه های آمریکایی قرارداد بست و در ساخت یک مستند شرکت کرد. در حالی که در اسپانیا بود، همینگوی رابطه ای را با مارتا گلهورن، روزنامه نگار و مستندساز آمریکایی آغاز کرد.
پائولین که از خیانت های همسرش خسته شده بود، پسرانش را برداشت و در دسامبر ۱۹۳۹ کی وست را ترک کرد. تنها چند ماه پس از طلاق از همینگوی، او در نوامبر ۱۹۴۰ با مارتا گلهورن ازدواج کرد.
جنگ جهانی دوم و فعالیتهای همینگوی
همینگوی و گلهورن یک خانه روستایی در کوبا در نزدیکی هاوانا اجاره کردند، جایی که هر دو میتوانستند روی نوشتن خود کار کنند. همینگوی با رفت و آمد بین کوبا و کی وست، یکی از مشهورترین رمانهای خود را نوشت: "زنگها برای که به صدا در میآیند".
این کتاب که روایتی داستانی از جنگ داخلی اسپانیا بود، در اکتبر ۱۹۴۰ منتشر شد و به پرفروشترین کتاب تبدیل شد. علیرغم انتخاب به عنوان برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۴۱، این کتاب برنده نشد زیرا رئیس دانشگاه کلمبیا (که این جایزه را اهدا می کرد) این تصمیم را وتو کرد.
با افزایش شهرت مارتا به عنوان یک روزنامه نگار، او مأموریت هایی در سراسر جهان به دست آورد و باعث شد همینگوی از غیبت های طولانی او ناراحت شود. اما به زودی، هر دو جهانگردی می کردند. پس از بمباران پرل هاربر توسط ژاپنی ها در دسامبر ۱۹۴۱، همینگوی و گلهورن هر دو به عنوان خبرنگار جنگی ثبت نام کردند.
به همینگوی اجازه داده شد سوار یک کشتی ترابری نیرو شود، که از آنجا توانست تهاجم D-Day به نرماندی را در ژوئن ۱۹۴۴ تماشا کند.
جوایز پولیتزر و نوبل: افتخاراتی در اوج
همینگوی در حالی که در طول جنگ در لندن بود، رابطه ای را با زنی آغاز کرد که بعداً چهارمین همسرش شد - مری ولش، روزنامه نگار. گلهورن از این رابطه مطلع شد و در سال ۱۹۴۵ از همینگوی طلاق گرفت. او و ولش در سال ۱۹۴۶ ازدواج کردند. آنها بین خانه های خود در کوبا و آیداهو رفت و آمد می کردند.
در ژانویه ۱۹۵۱، همینگوی شروع به نوشتن کتابی کرد که به یکی از مشهورترین آثار او تبدیل شد: "پیرمرد و دریا". این رمان پرفروش، جایزه پولیتزر را نیز برای همینگوی در سال ۱۹۵۳ به ارمغان آورد، جایزه ای که مدت ها منتظرش بود.
خانواده همینگوی به طور گسترده سفر کردند، اما اغلب قربانی بدشانسی بودند. آنها در طول یک سفر در سال ۱۹۵۳ در آفریقا در دو سانحه هوایی درگیر شدند. همینگوی به شدت مجروح شد و دچار آسیب های داخلی و سر و همچنین سوختگی شد. برخی از روزنامه ها به اشتباه گزارش دادند که او در سقوط دوم جان باخته است.
در سال ۱۹۵۴، جایزه نوبل ادبیات به همینگوی اهدا شد، جایزه ای که نقطه اوج دوران حرفه ای او محسوب می شد.
افول و مرگ ارنست همینگوی
در ژانویه ۱۹۵۹، خانواده همینگوی از کوبا به کچوم، آیداهو نقل مکان کردند. همینگوی که اکنون نزدیک به ۶۰ سال داشت، چندین سال از فشار خون بالا و اثرات سال ها مشروب خواری سنگین رنج می برد. او همچنین بدخلق و افسرده شده بود و به نظر می رسید از نظر ذهنی در حال وخیم شدن است.
در نوامبر ۱۹۶۰، همینگوی برای درمان علائم جسمی و روانی خود در کلینیک مایو بستری شد. او برای افسردگی خود تحت درمان با الکتروشوک قرار گرفت و پس از دو ماه اقامت به خانه فرستاده شد. همینگوی وقتی متوجه شد که پس از درمان ها قادر به نوشتن نیست، بیشتر افسرده شد.
پس از سه بار اقدام به خودکشی، همینگوی دوباره در کلینیک مایو بستری شد و تحت درمان های شوک بیشتری قرار گرفت. اگرچه همسرش اعتراض کرد، اما او پزشکان خود را متقاعد کرد که به اندازه کافی خوب است که به خانه برود. تنها چند روز پس از ترخیص از بیمارستان، همینگوی در اوایل صبح روز ۲ ژوئیه ۱۹۶۱ در خانه خود در کچوم با شلیک گلوله به سرش خودکشی کرد. او بلافاصله درگذشت.
میراث ارنست همینگوی
همینگوی، شخصیتی فراتر از یک انسان معمولی، در ماجراجوییهای بزرگ، از سافاری و گاوبازی گرفته تا روزنامهنگاری در زمان جنگ و روابط نامشروع، پیشرفت میکرد و آن را در قالبی ساده و منقطع که بلافاصله قابل تشخیص بود، به خوانندگان خود منتقل میکرد. همینگوی یکی از برجستهترین و تأثیرگذارترین اعضای "نسل گمشده" نویسندگان تبعیدی بود که در دهه ۱۹۲۰ در پاریس زندگی میکردند.
او که با محبت به عنوان "پاپا همینگوی" شناخته می شد، برنده جایزه پولیتزر و جایزه نوبل ادبیات شد و چندین کتاب او به فیلم تبدیل شدند.
- بیوگرافی
- تاریخ قرن بیستم
- تاریخ