زندگی‌نامه آلبرت فیش، قاتل زنجیره‌ای کودکان

آلبرت فیش

همیلتون هاوارد "آلبرت" فیش به عنوان یکی از بدترین مردان تاریخ شناخته می شود؛ او یک پدوفیل، قاتل زنجیره ای کودکان و آدم خوار وحشتناک بود. پس از دستگیری، او اعتراف کرد که بیش از ۴۰۰ کودک را مورد سوء استفاده قرار داده و تعدادی از آنها را شکنجه و به قتل رسانده، هرچند صحت این ادعا مشخص نبود. او به نام های مرد خاکستری، گرگ نما در ویستریا، خون آشام بروکلین، دیوانهٔ ماه و بگمن نیز شناخته می شد.

فیش مردی کوچک و ظاهراً مهربان به نظر می رسید که به نظر می رسید قابل اعتماد است، اما به محض اینکه با قربانیانش تنها می شد، موجودی درون او آزاد می شد—موجودی به شدت منحرف و بی رحم که Crimes او غیرقابل باور به نظر می رسید. در نهایت او اعدام شد و بر اساس شایعات، اعدامش را به فانتزی ای از لذت تبدیل کرد.

ریشه های جنون آلبرت فیش

فیش در تاریخ ۱۹ مه ۱۸۷۰ در واشنگتن دی سی، به دنیا آمد. خانواده او تاریخ طولانی از بیماری های روانی داشتند. دایی اش دارای مانیا تشخیص داده شد، برادرش به یک مؤسسه روانی دولتی فرستاده شد و خواهرش نیز به "اختلال روانی" مبتلا بود. مادرش دچار توهمات بصری بود. سه خویشاوند دیگر نیز به بیماری روانی مبتلا بودند.

والدینش در سنین پایین او را رها کردند و او به یتیم خانه ای فرستاده شد که در خاطر فیش، جایی از brutality بود، جایی که او به طور منظم مورد ضرب و شتم و اعمال سادیستی قرار گرفت. گفته می شود که او به تدریج به این سوء استفاده عادت کرده و به آن لذت می برد. وقتی از او درباره یتیم خانه پرسیده می شد، فیش خاطرنشان کرد: "من تا نزدیک نه سالگی آنجا بودم، و این همان جایی بود که من از آنجا شروع به اشتباه کردم. ما بی رحمانه شلاق می خوردیم. من دیدم که پسران کارهای زیادی انجام می دهند که نباید انجام می دادند."

آلبرت فیش از یتیم خانه خارج می شود

در سال ۱۸۸۰، الن فیش که اکنون بیوه شده بود، شغف دولتی پیدا کرد و به زودی فیش را از یتیم خانه خارج کرد. او آموزش رسمی کمی دید و بیشتر با دستانش کار کرد تا با مغزش. بعد از اینکه فیش به مادرش بازگشت، رابطه ای با پسری آغاز کرد که او را به نوشیدن ادرار و خوردن مدفوع تشویق کرد.

به گفتهٔ فیش، در سال ۱۸۹۰ او به نیویورک نقل مکان کرد و شروع به ارتکاب جرایم علیه کودکان کرد. او از طریق فحشا پول درآورده و شروع به آزار و تعرض به پسران کرد. او از خانه های کودکان آنها را فریب می زد، آنها را به روش های مختلف شکنجه می کرد—علاقه اش استفاده از پدالی با میخ های تیز بود—و سپس به آنها تجاوز می کرد. با گذر زمان، فانتزی های جنسی اش با کودکان بیشتر و بیشتر منحرف و عجیب می شد و غالباً به قتل و خوردن آنها منتهی می شد.

آلبرت فیش پدر شش فرزند

در سال ۱۸۹۸، فیش ازدواج کرد و شش فرزند به دنیا آورد. کودکان زندگی عادی داشتند تا اینکه در سال ۱۹۱۷، همسر فیش با مرد دیگری فرار کرد. در آن زمان، آنها به خاطر می آورند که فیش گاهی از آنها می خواست در بازی های سادیسمی او شرکت کنند. در یکی از این بازی ها، او از کودکان خواسته بود که با پدالی پر از میخ او را بزنند تا خون از پایش بریزد. او همچنین از فرو کردن سوزن ها به عمق پوستش لذت می برد.

پس از پایان ازدواجش، آلبریت فیش به زنانی که در ستون های شخصی روزنامه ها نامشان درج شده بود، نامه نوشت و در آن ها به تفصیل و با بی رحمی هرچه تمام تر، اعمال جنسی را که می خواست با آن ها به اشتراک بگذارد، توصیف کرد. توصیفات آن چنان ناجور بودند که هرگز به صورت عمومی منتشر نشدند، هرچند بعدها به عنوان مدرک در دادگاه ارائه شدند.

به گفته فیش، هیچ زنی به نامه های او که درخواست کمک برای اعمال دردآور را داشت، پاسخ نداد.

فیش مهارت هایی در رنگ آمیزی ساختمان توسعه داد و اغلب در ایالت های مختلف کشور کار می کرد. برخی بر این باور بودند که او ایالت هایی را انتخاب می کند که جمعیت غالب آن ها سیاهپوست است، زیرا فکر می کرد که پلیس وقت کمتری را به دنبال قاتل کودکان سیاهپوست صرف خواهد کرد تا کودکان سفیدپوست. بنابراین، او کودکان سیاهپوست را برای تحمل شکنجه هایش انتخاب می کرد.

آقای محترم هاوارد

در سال 1928، فیش به یک آگهی از ادوارد باد، 18 ساله، که به دنبال کار نیمه وقت برای کمک به تأمین مالی خانواده بود، پاسخ داد. فیش که خود را آقای فرانک هاوارد معرفی کرد، با ادوارد و خانواده اش دیدار کرد تا در مورد آینده ادوارد گفتگو کند. فیش به خانواده گفت که او کشاورزی از لانگ آیلند است که به دنبال استخدام یک کارگر جوان و توانمند به مبلغ 15 دلار در هفته است. این کار به نظر ایده آل می رسید و خانواده باد به سرعت به آقای هاوارد مهربان و مودب اعتماد کردند.

فیش به خانواده باد گفت که هفته بعد برمی گردد تا ادوارد و یکی از دوستانش را به مزرعه اش ببرد. فیش در روز مقرر حاضر نشد اما تلگرافی فرستاد و از آن ها عذرخواهی کرد و تاریخ جدیدی برای ملاقات تعیین کرد. وقتی فیش در تاریخ 4 ژوئن، طبق وعده اش، با هدایایی برای تمام کودکان باد آمد، خانواده بر سر ناهار با او ملاقات کردند. برای خانواده باد، آقای هاوارد به عنوان یک پدربزرگ مهربان و معمولی به نظر می رسید.

بعد از ناهار، فیش توضیح داد که او باید به یک جشن تولد کودکانه در خانه خواهرش برود و بعداً برای بردن ادوارد و دوستش برمی گردد. او سپس پیشنهاد داد که والدین اجازه دهند تا دختر بزرگشان، گریس 10 ساله، را به جشن ببرند. والدین که بی خبر بودند، موافقت کردند و او را با بهترین لباسش آماده کردند. گریس، که به رفتن به یک جشن هیجان انگیز بود، خانه را ترک کرد و هرگز دیگر زنده دیده نشد.

تحقیق شش ساله درباره آلبریت فیش

تحقیقات درباره ناپدید شدن گریس به مدت شش سال ادامه داشت تا اینکه کارآگاهان در این پرونده شکستی بزرگ به دست آوردند. در تاریخ 11 نوامبر 1934، خانم باد نامه ای ناشناس دریافت کرد که جزئیات وحشتناکی از قتل و آدم خواری دخترش را بیان می کرد.

نویسنده با جزئیات درباره خانه خالی که دخترش به آنجا برده شده بود و اینکه چگونه لباسش از او درآورده شده، خفه شده، تکه تکه و خورده شده، خانم باد را عذاب داد. نویسنده همچنین با تاکید اعلام کرد که گریس مورد تجاوز جنسی قرار نگرفته است.

پیگیری کاغذی که نامه روی آن نوشته شده بود، در نهایت پلیس را به محلی که فیش در آنجا زندگی می کرد، هدایت کرد. فیش دستگیر شد و به سرعت به قتل گریس و سایر کودکان اعتراف کرد. فیش با لبخند در حالی که جزئیات وحشتناک شکنجه ها و قتل ها را توصیف کرد، برای کارآگاهان مانند شیطان ظاهر شد.

درخواست جنون آلبریت فیش

در تاریخ 11 مارس 1935، محاکمه فیش آغاز شد و او به دلیل جنون ادعای بی گناهی کرد. او گفت که صداهایی در سرش به او می گویند که بچه ها را بکشد و جرایم وحشتناک دیگری انجام دهد. با وجود اینکه روانشناسان بسیاری او را دیوانه توصیف کردند، اما هیئت منصفه او را عاقل و گناهکار تشخیص داد و پس از یک محاکمه 10 روزه محکوم به اعدام به وسیله برق شد.

در تاریخ 16 ژانویه 1936، فیش در زندان سینگ سینگ واقع در اوسانینگ نیویورک به وسیله برق اعدام شد و گزارش ها حاکی از آن است که فیش این روند را به عنوان "هیجان جنسی نهایی" تلقی کرده بود، هرچند که در ادامه این ارزیابی به عنوان شایعه رد شد.

  • بیوگرافی

بیوگرافی