ویلا کاتر: زندگی‌نامه نویسنده بزرگ آمریکایی و خالق آثار ماندگار

ویلا کاتر: زندگی‌نامه نویسنده بزرگ آمریکایی و خالق آثار ماندگار

ویلا کاتر (Willa Cather)، با نام اصلی ویللا سیبرت کاتر، نویسنده آمریکایی برنده جایزه پولیتزر بود که در تاریخ ۷ دسامبر ۱۸۷۳ متولد و در ۲۴ آوریل ۱۹۴۷ درگذشت. او به خاطر رمان‌هایی که به تصویر کشیدن تجربه زندگی پیشگامان آمریکایی می‌پرداختند، شهرت جهانی یافت.

نکات کلیدی درباره ویلا کاتر

  • شهرت: نویسنده آمریکایی برنده جایزه پولیتزر، به خاطر رمان‌هایی درباره زندگی پیشگامان.
  • تولد: ۷ دسامبر ۱۸۷۳، بک کریک ولی، ویرجینیا، ایالات متحده آمریکا.
  • مرگ: ۲۴ آوریل ۱۹۴۷، شهر نیویورک، ایالات متحده آمریکا.
  • تحصیلات: دانشگاه نبراسکا-لینکلن.
  • آثار برجسته: آنتونیای من (1918)، ای پیشگامان! (1913)، مرگ برای اسقف اعظم می‌آید (1927)، یکی از ما (1922).
  • جوایز و افتخارات: جایزه پولیتزر برای رمان یکی از ما (1923)، مدال طلای داستان از سوی موسسه ملی هنر و ادبیات (1944).
  • جمله معروف: "تنها دو یا سه داستان انسانی وجود دارد و آن‌ها با همان شدت تکرار می‌شوند، گویی هرگز اتفاق نیفتاده‌اند."

سال‌های نخستین زندگی در مرغزار

ویلا کاتر در ۷ دسامبر ۱۸۷۳ در مزرعه مادربزرگ مادری‌اش، ریچل بوآک، در منطقه فقیرنشین بک کریک ولی در ویرجینیا چشم به جهان گشود. او بزرگترین فرزند از هفت فرزند چارلز کاتر و مری کاتر (با نام خانوادگی بوآک) بود. با وجود اینکه خانواده کاتر چندین نسل در ویرجینیا زندگی کرده بودند، چارلز زمانی که ویلا نه ساله بود، خانواده‌اش را به مرزهای نبراسکا منتقل کرد.

پس از حدود هجده ماه تلاش برای کشاورزی در منطقه کاترون، خانواده کاتر به شهر رد کلود نقل مکان کردند. چارلز یک تجارت در زمینه املاک و بیمه راه‌اندازی کرد و فرزندانش، از جمله ویلا، برای اولین بار توانستند به طور رسمی به مدرسه بروند. بسیاری از شخصیت‌های دوران کودکی ویلا بعدها به شکل خیالی در رمان‌هایش ظاهر شدند: به‌ویژه مادربزرگش ریچل بوآک، اما همچنین والدینش و دوست و همسایه‌اش مارجوری اندرسون.

ویلا در کودکی مجذوب محیط مرزی و مردمانش شد. او علاقه مادام‌العمر به این سرزمین پیدا کرد و با طیف گسترده‌ای از ساکنان منطقه دوست شد. کنجکاوی و علاقه او به ادبیات و زبان باعث شد تا با خانواده‌های مهاجر در محله‌اش، به‌ویژه زنان مسنی که "دنیای قدیم" را به یاد داشتند و از گفتن داستان‌هایشان به ویلای جوان لذت می‌بردند، ارتباط برقرار کند. یکی دیگر از دوستان و مربیان او، پزشک محلی، رابرت دامرل بود که تحت راهنمایی او تصمیم گرفت به دنبال علم و پزشکی برود.

دانشجو، معلم، روزنامه‌نگار

ویلا در دانشگاه نبراسکا به تحصیل پرداخت، جایی که برنامه‌های شغلی‌اش تغییری غیرمنتظره کرد. در سال اول، استاد زبان انگلیسی‌اش مقاله‌ای را که او درباره توماس کارلایل نوشته بود، به نشریه نبراسکا استیت ژورنال ارسال کرد و آن نشریه آن را منتشر کرد. دیدن نامش در چاپ تأثیر زیادی بر این دانشجوی جوان گذاشت و او بلافاصله آرزوهایش را به سمت تبدیل شدن به یک نویسنده حرفه‌ای تغییر داد.

ویلا در دوران حضور در دانشگاه نبراسکا، خود را در دنیای نویسندگی، به ویژه روزنامه‌نگاری غرق کرد، اگرچه داستان‌های کوتاه نیز می‌نوشت. او سردبیر روزنامه دانشجویی دانشگاه شد و در عین حال به عنوان منتقد تئاتر و ستون‌نویس در ژورنال و لینکلن کوریر نیز مطلب می‌نوشت. او به سرعت به خاطر نظرات قاطع و ستون‌های هوشمندانه و تیزش، و همچنین به خاطر پوشیدن لباس‌های مردانه و استفاده از نام مستعار "ویلیام" شهرت پیدا کرد. در سال ۱۸۹۴، او با مدرک لیسانس زبان انگلیسی فارغ‌التحصیل شد.

در سال ۱۸۹۶، ویلا شغلی را در پیتسبورگ به عنوان نویسنده و سردبیر مجله زنانه "هوم مانتلی" پذیرفت. او به نوشتن برای ژورنال و پیتسبورگ لیدر، عمدتاً به عنوان منتقد تئاتر در حین مدیریت هوم مانتلی، ادامه داد. در این دوره، عشق او به هنر او را با ایزابل مک‌کلونگ، از افراد سرشناس پیتسبورگ، آشنا کرد که به دوست مادام‌العمر او تبدیل شد.

پس از چند سال روزنامه‌نگاری، ویلا وارد عرصه تدریس شد. از سال ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۶، او زبان انگلیسی، لاتین و در یک مورد، جبر را در دبیرستان‌های اطراف تدریس کرد. در این مدت، او شروع به انتشار آثارش کرد: ابتدا یک کتاب شعر، "سپیده‌های آوریل" در سال ۱۹۰۳، و سپس یک مجموعه داستان کوتاه، "باغ ترول" در سال ۱۹۰۵. این آثار توجه اس.اس. مک‌کلور را به خود جلب کرد، که در سال ۱۹۰۶ از ویلا دعوت کرد تا به عنوان ویراستار به کارکنان مجله مک‌کلور در شهر نیویورک بپیوندد.

موفقیت ادبی در شهر نیویورک

ویلا در مجله مک‌کلور بسیار موفق بود. او یک بیوگرافی قابل توجه از مری بیکر ادی، بنیانگذار علم مسیحی، را به صورت ناشناس نوشت که به جورجین میلماین، محقق، نسبت داده شد و در حدود سال ۱۹۰۷ در چند قسمت منتشر شد. موقعیت او به عنوان سردبیر اجرایی برایش اعتبار و تحسین خود مک‌کلور را به ارمغان آورد، اما همچنین به این معنی بود که زمان بسیار کمتری برای کار بر روی نوشته‌های خود داشت. ویلا به توصیه سارا اورن جویت، مربی خود، در سال ۱۹۱۱ از صنعت مجله کناره‌گیری کرد تا بر داستان‌نویسی تمرکز کند.

اگرچه دیگر برای مک‌کلور کار نمی‌کرد، اما رابطه‌اش با این نشریه ادامه یافت. در سال ۱۹۱۲، این مجله اولین رمان او، "پل اسکندر" را به صورت سریالی منتشر کرد. این رمان نقدهای خوبی دریافت کرد (اگرچه خود ویلا بعدها در زندگی آن را اثری تقلیدی‌تر از رمان‌های بعدی‌اش می‌دانست).

سه رمان بعدی او میراثش را تثبیت کردند. "سه‌گانه دشت" او شامل "ای پیشگامان!" (منتشر شده در ۱۹۱۳)، "آواز چکاوک" (۱۹۱۵) و "آنتونیای من" (۱۹۱۸) بود. این سه رمان بر تجربه پیشگامی متمرکز بودند و از تجربیات دوران کودکی او در زندگی در نبراسکا، جوامع مهاجر که او دوستشان داشت و اشتیاقش به سرزمین رام‌نشده الهام گرفته بودند. این رمان‌ها شامل برخی از عناصر زندگی‌نامه‌ای بودند و هر سه مورد تحسین منتقدان و مخاطبان قرار گرفتند. این رمان‌ها شهرت او را به عنوان نویسنده‌ای شکل دادند که از زبانی ساده اما زیبا برای نوشتن ادبیات عاشقانه کاملاً آمریکایی استفاده می‌کرد.

ویلا با نارضایتی از عدم حمایت ناشرش از رمان‌هایش، در سال ۱۹۲۰ شروع به انتشار داستان‌های کوتاه با Knopf کرد. او در نهایت شانزده اثر با آنها منتشر کرد، از جمله رمان "یکی از آن‌ها" در سال ۱۹۲۳ که برنده جایزه پولیتزر رمان در سال ۱۹۲۳ شد. کتاب بعدی، "مرگ برای اسقف اعظم می‌آید" در سال ۱۹۲۵ نیز میراثی طولانی از خود به جای گذاشت. در این مرحله از زندگی حرفه‌ای‌اش، رمان‌های ویلا شروع به دور شدن از داستان‌های حماسی و عاشقانه دشت‌های آمریکا به سمت داستان‌هایی کردند که به ناامیدی دوران پس از جنگ جهانی اول گرایش داشتند.

سال‌های پایانی عمر

با فرا رسیدن دهه ۱۹۳۰، منتقدان ادبی از کتاب‌های ویلا دلزده شدند و آن‌ها را به دلیل نوستالژیک بودن بیش از حد و عدم معاصر بودن کافی مورد انتقاد قرار دادند. او به انتشار آثارش ادامه داد، اما با سرعتی بسیار کندتر از قبل. در این مدت، او مدارک افتخاری از ییل، پرینستون و برکلی دریافت کرد.

زندگی شخصی او نیز شروع به تاثیرگذاری کرد. مادرش و دو برادری که با آن‌ها صمیمی‌تر بود، همگی فوت کردند، همانطور که ایزابل مک‌کلونگ نیز درگذشت. نقطه روشن زندگی‌اش ادیت لوئیس، ویراستاری بود که از اوایل دهه ۱۹۰۰ تا زمان مرگش نزدیک‌ترین همراهش بود. محققان در مورد اینکه آیا این رابطه عاشقانه بوده یا افلاطونی، اختلاف نظر دارند. ویلا، فردی بسیار خصوصی، بسیاری از اسناد شخصی خود را نابود کرد، بنابراین هیچ مدرک قطعی در این مورد وجود ندارد، اما محققان نظریه کوییر اغلب آثار او را از دریچه این مشارکت تفسیر کرده‌اند. زندگی شخصی ویلا چیزی بود که حتی پس از مرگش نیز آن را به شدت محافظت می‌کرد.

ویلا از درگیری‌های آینده جنگ جهانی دوم ناامید شد و دچار مشکل التهاب تاندون در دست نویسنده‌اش شد. آخرین رمان او، "سافیرا و دختر برده"، در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و نشان‌دهنده لحنی به طور قابل توجهی تیره‌تر از آثار قبلی‌اش بود. در سال ۱۹۴۴، مؤسسه ملی هنر و ادبیات به عنوان نشانه‌ای از یک عمر دستاورد ادبی، مدال طلای داستان را به او اهدا کرد. در سال‌های پایانی عمرش، سلامتی‌اش رو به زوال گذاشت و در ۲۴ آوریل ۱۹۴۷، ویلا کاتر بر اثر خونریزی مغزی در شهر نیویورک درگذشت.

میراث

ویلا کاتر مجموعه آثاری از خود به جای گذاشت که هم صریح و روان و هم ظریف و عمیق بودند. تصویرسازی‌های او از مهاجران و زنان (به ویژه زنان مهاجر) در مرکز بسیاری از پژوهش‌های مدرن قرار گرفته‌اند. با سبکی که هم حماسه‌های پرشور و هم تصاویر واقع‌گرایانه از زندگی مرزی را در بر می‌گرفت، نوشته‌های ویلا کاتر به قطعاتی نمادین از ادبیات کلاسیک، هم در آمریکا و هم در سراسر جهان، تبدیل شده‌اند.

  • بیوگرافی
  • ادبیات کلاسیک
  • ادبیات

بیوگرافی

زندگی نامه فدریک داگلاس

زندگی نامه فدریک داگلاس نمادی از زندگی آمریکایی های برده و پیشین برده است. مبارزه او برای آزادی، devotion به cause لغو برده داری...