بانی و کلاید: بیوگرافی یاغیان مشهور دوران رکود بزرگ + حقایق ناگفته

بانی پارکر (متولد ۱ اکتبر ۱۹۱۰، درگذشته ۲۳ می ۱۹۳۴) و کلاید بارو (متولد ۲۴ مارس ۱۹۰۹، درگذشته ۲۳ می ۱۹۳۴)، نامهایی که در دوران رکود بزرگ آمریکا بر سر زبانها افتاد. این زوج جوان، در یک دوره دو ساله، به فعالیتهای مجرمانه گستردهای دست زدند، دورانی که مردم آمریکا نسبت به دولت بدبین بودند.
بانی و کلاید با زیرکی از این احساسات عمومی بهره بردند و تصویری از خود به نمایش گذاشتند که بیشتر به رابین هود شبیه بود تا یک قاتل زنجیرهای. آنها در ذهن مردم، به عنوان یک زوج جوان و عاشقپیشه که در جادهها سرگردان بودند، جای گرفتند و تخیلات آنها را تسخیر کردند. ماجراهای این زوج یاغی، به سرعت به یک افسانه تبدیل شد.
اطلاعات کلیدی درباره بانی و کلاید- شهرت: یک دوره دو ساله فعالیت مجرمانه
- نامهای دیگر: بانی پارکر، کلاید بارو، گروه بارو
- تاریخ تولد: بانی، ۱ اکتبر ۱۹۱۰ در روونا، تگزاس؛ کلاید، ۲۴ مارس ۱۹۰۹ در تلیکو، تگزاس
- والدین: بانی، هنری و اِما پارکر؛ کلاید، هنری و کامی بارو
- تاریخ مرگ: ۲۳ می ۱۹۳۴، نزدیک گیبزلند، لوئیزیانا
زندگی اولیه بانی پارکر
بانی پارکر در یکم اکتبر سال 1910 در شهر روونا ایالت تگزاس متولد شد. او دومین فرزند از سه فرزند هنری و اِما پارکر بود. خانواده بانی از طریق شغل پدرش که یک بنا بود، زندگی نسبتاً راحتی داشتند. اما مرگ ناگهانی هنری در سال 1914، اِما را مجبور کرد تا به همراه فرزندانش به خانه مادرش در سمنت سیتی تگزاس (که اکنون بخشی از دالاس است) نقل مکان کند.
بانی پارکر دختری زیبا با قدی حدود 150 سانتی متر و وزنی در حدود 40 کیلوگرم بود. او در مدرسه عملکرد خوبی داشت و به نوشتن شعر علاقه زیادی نشان می داد.
بانی در سن 16 سالگی تحصیل را رها کرد و با روی تورنتون ازدواج کرد. این ازدواج چندان خوشایند نبود و تورنتون بیشتر وقت خود را دور از خانه می گذراند. در سال 1929، روی به اتهام سرقت دستگیر و به پنج سال زندان محکوم شد. با این حال، بانی و روی هرگز از یکدیگر جدا نشدند.
در غیاب روی، بانی به عنوان پیشخدمت مشغول به کار شد، اما با شروع رکود بزرگ اقتصادی در اواخر سال 1929، او نیز بیکار شد. این شرایط سخت اقتصادی، سرنوشت بانی را به گونه ای دیگر رقم زد.
زندگی اولیه کلاید بارو
کلاید بارو در 24 مارس 1909 در تلیکو، تگزاس به دنیا آمد. او ششمین فرزند از هشت فرزند هنری و کامی بارو بود. والدین کلاید کشاورزانی اجارهنشین بودند و اغلب درآمد کافی برای سیر کردن شکم فرزندانشان نداشتند. وقتی کلاید 12 ساله بود، والدینش کشاورزی اجارهای را رها کردند و به وست دالاس نقل مکان کردند، جایی که پدرش یک پمپ بنزین باز کرد.
وست دالاس محلهای خشن بود و کلاید به سرعت با آنجا سازگار شد. او و برادر بزرگترش، ماروین ایوان "باک" بارو، اغلب به دلیل دزدی چیزهایی مانند بوقلمون و ماشین، با قانون مشکل داشتند. کلاید قد کوتاهی داشت، حدود 170 سانتیمتر قد و حدود 60 کیلوگرم وزن داشت. او قبل از ملاقات با بانی، دو رابطه جدی داشت، اما هرگز ازدواج نکرد. این دوران کودکی و نوجوانی، شخصیت کلاید را شکل داد.
آشنایی بانی و کلاید
در ژانویه سال 1930، بانی و کلاید در خانه یکی از دوستان مشترک با هم آشنا شدند. جاذبه بین آنها در همان لحظه اول شکل گرفت. اما این خوشی دیری نپایید. چند هفته بعد، کلاید به دلیل جرایم قبلی خود به دو سال زندان محکوم شد و بانی را در غمی عمیق فرو برد.
در 11 مارس 1930، کلاید با استفاده از اسلحهای که بانی به زندان قاچاق کرده بود، از زندان فرار کرد. اما یک هفته بعد دوباره دستگیر و به 14 سال زندان در مزرعه زندان ایستهم در نزدیکی ولدون، تگزاس محکوم شد. کلاید در 21 آوریل به ایستهم رسید. زندگی در آنجا غیرقابل تحمل بود و او برای رهایی از آنجا دست به هر کاری میزد. به امید اینکه یک معلولیت جسمی باعث انتقال او شود، از یک زندانی دیگر خواست تا دو انگشت پایش را با تبر قطع کند. اما این کار غیر ضروری بود. او یک هفته بعد، در 2 فوریه 1932، مشروط آزاد شد. کلاید قسم خورد که حاضر است بمیرد اما دوباره به آنجا برنگردد. این زندان نقطه عطف زندگی او بود.
آغاز زندگی جنایی بانی
ترک زندان در دوران رکود اقتصادی، با کمبود شدید فرصتهای شغلی، زندگی در جامعه را دشوار کرده بود. به علاوه، کلاید تجربه چندانی در داشتن شغل نداشت. به محض بهبودی پایش، او دوباره به دزدی روی آورد.
بانی در یکی از این سرقتها با او همراه شد. نقشه این بود که گروه بارو – که در زمانهای مختلف شامل ری همیلتون، دبلیو. دی. جونز، باک بارو، بلانش بارو و هنری متوین، به علاوه بانی و کلاید میشد – یک مغازه سختافزاری را سرقت کنند. اگرچه بانی در طول سرقت در ماشین ماند، اما دستگیر شد و به زندان کافمن، تگزاس منتقل شد، اما به دلیل کمبود مدارک آزاد شد.
در حالی که بانی در زندان بود، کلاید و همیلتون در آوریل 1932 یک سرقت دیگر را ترتیب دادند. قرار بود این سرقت آسان باشد، اما اشتباهی رخ داد و صاحب مغازه، جان بوچر، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد.
اکنون بانی با تصمیمی سرنوشتساز روبرو بود: ماندن با کلاید برای یک زندگی فراری یا ترک او و شروعی دوباره. بانی میدانست که کلاید قسم خورده است هرگز به زندان برنگردد و ماندن با او به معنای مرگ زودهنگام برای هر دو خواهد بود. علیرغم این آگاهی، بانی تصمیم گرفت کلاید را ترک نکند و تا آخر به او وفادار ماند. این وفاداری، مسیر زندگی او را تعیین کرد.
در فرار
در دو سال بعد، بانی و کلاید در سراسر تگزاس، اوکلاهما، میسوری، لوئیزیانا و نیومکزیکو به سرقت پرداختند. آنها به مرزهای ایالتی نزدیک بودند، زیرا پلیس در آن زمان نمیتوانست از مرزهای ایالتی عبور کند تا یک جنایتکار را تعقیب کند. کلاید با دزدیدن ماشین، اغلب اتومبیل خود را تغییر میداد و حتی بیشتر از آن، پلاک ماشین را عوض میکرد. او نقشهها را مطالعه میکرد و دانش فوقالعادهای از جادههای فرعی داشت.
پلیس در آن زمان نمیدانست که بانی و کلاید سفرهای مکرری به دالاس برای دیدن خانوادههایشان انجام میدهند. بانی به مادرش بسیار نزدیک بود و اصرار داشت هر دو ماه یکبار او را ببیند. کلاید نیز اغلب به مادر و خواهر مورد علاقهاش، نل، سر میزد، که چندین بار تقریباً در کمینهای پلیس به مرگ آنها منجر شد. این پیوند خانوادگی، نقطه ضعف آنها بود.
باک و بلانش
یک سال از فرار آنها گذشته بود که باک، برادر کلاید، در مارس 1933 از زندان آزاد شد. نیروهای انتظامی این دو نفر را به دلیل قتل، سرقت از بانک، دزدی خودرو و سرقت از دهها خواربارفروشی و پمپ بنزین تحت تعقیب داشتند، اما آنها تصمیم گرفتند آپارتمانی را در جاپلین، میسوری برای دیداری دوباره با باک و همسرش بلانش اجاره کنند. پس از دو هفته گپ زدن، آشپزی و ورق بازی، کلاید در 13 آوریل 1933 متوجه شد که دو خودروی پلیس از راه رسیدهاند. درگیری مسلحانهای رخ داد.
پس از کشتن یک پلیس و زخمی کردن پلیس دیگر، بانی، کلاید، باک و جونز به سمت ماشین خود رفتند و با سرعت دور شدند. آنها بلانش را که از تیراندازی فرار کرده بود، در نزدیکی خود سوار کردند.
اگرچه آنها فرار کردند، اما پلیس گنجینهای از اطلاعات را در آپارتمان پیدا کرد، از جمله حلقههای فیلم با تصاویر معروف بانی و کلاید در حالات مختلف با اسلحه و شعر بانی با عنوان "داستان سال خودکشی"، یکی از دو شعری که او در حال فرار نوشته بود (دیگری "داستان بانی و کلاید" بود). این تصاویر، شعر و فرار، شهرت آنها را افزایش داد.
آنها تا ژوئن 1933 از دردسر فرار کردند، تا اینکه در نزدیکی ولینگتون، تگزاس تصادف کردند. کلاید خیلی دیر متوجه شد که پل جلویی برای تعمیرات بسته شده است. او منحرف شد و ماشین به پایین خاکریز رفت. کلاید و جونز سالم بیرون آمدند، اما پای بانی به شدت با اسید باتری سوخت و او دیگر هرگز نتوانست درست راه برود. علیرغم جراحاتش، آنها نمیتوانستند برای مراقبتهای پزشکی توقف کنند. کلاید با کمک بلانش و بیلی، خواهر بانی، از او پرستاری کرد. این حادثه، نقطه عطفی در زندگی بانی بود.
کمینها
یک ماه بعد، بانی، کلاید، باک، بلانش و جونز در دو کلبه در مسافرخانه رد کراون در نزدیکی پلت سیتی، میسوری اقامت کردند. در 19 ژوئیه 1933، پلیس، به واسطه اطلاعاتی که افراد محلی داده بودند، کلبهها را محاصره کرد. ساعت 11 شب، یک پلیس به در یکی از کلبهها کوبید. بلانش پاسخ داد: "یه دقیقه صبر کن. بذار لباس بپوشم"، که به کلاید فرصت داد تا تفنگ اتوماتیک براونینگ خود را بردارد و شروع به تیراندازی کند. در حالی که بقیه پناه گرفته بودند، باک به تیراندازی ادامه داد و به سرش شلیک شد. کلاید همه را، از جمله باک، برای حمله به گاراژ جمع کرد. در حالی که آنها با سرعت دور میشدند، پلیس به دو لاستیک شلیک کرد و یک پنجره را شکست، که تکههای آن به شدت به یکی از چشمهای بلانش آسیب رساند.
کلاید تمام شب و روز بعد رانندگی کرد و فقط برای تعویض باند و لاستیک توقف کرد. در دکستر، آیووا، آنها در منطقه تفریحی دکفیلد پارک برای استراحت توقف کردند، بیخبر از اینکه یک کشاورز محلی که باندهای خونی را پیدا کرده بود، پلیس را از حضور آنها مطلع کرده است.
بیش از 100 پلیس، گارد ملی، افراد مسلح و کشاورزان محلی آنها را محاصره کردند. صبح روز 24 ژوئیه، بانی دید که پلیسها در حال نزدیک شدن هستند و فریاد زد. کلاید و جونز اسلحههای خود را برداشتند و شروع به تیراندازی کردند. باک که قادر به حرکت نبود، به تیراندازی ادامه داد و چندین بار مورد اصابت گلوله قرار گرفت، بلانش در کنار او بود. کلاید سوار یک ماشین شد، اما به بازویش شلیک شد و به یک درخت برخورد کرد. او، بانی و جونز دویدند و سپس از یک رودخانه شنا کردند. کلاید یک ماشین دیگر دزدید و آنها را دور کرد.
باک چند روز بعد درگذشت و بلانش دستگیر شد. به کلاید چهار بار شلیک شده بود و بانی مورد اصابت تعداد زیادی گلوله ساچمهای قرار گرفته بود. جونز، که به سرش شلیک شده بود، فرار کرد و دیگر برنگشت. این کمینها، ضربه سنگینی به گروه بارو وارد کرد.
روزهای پایانی
پس از چند ماه بهبودی، بانی و کلاید دوباره به سرقت بازگشتند. آنها باید مراقب میبودند، زیرا متوجه شده بودند که ممکن است افراد محلی آنها را شناسایی کرده و تحویل دهند، همانطور که در میسوری و آیووا اتفاق افتاده بود. برای جلوگیری از جلب توجه، آنها شبها در ماشین خود میخوابیدند و روزها رانندگی میکردند.
در نوامبر 1933، جونز دستگیر شد و داستان خود را برای پلیس تعریف کرد، که از روابط نزدیک بین بانی و کلاید و خانوادههایشان مطلع شد. این به آنها ایدهای داد: با زیر نظر گرفتن خانوادههای آنها، پلیس میتواند کمینی ترتیب دهد تا زمانی که بانی و کلاید سعی در تماس با آنها داشته باشند.
وقتی یک تلاش برای کمین در آن ماه، مادران آنها را به خطر انداخت، کلاید خشمگین شد. او میخواست از مأموران قانون انتقام بگیرد، اما خانوادهاش او را متقاعد کردند که این کار عاقلانه نیست.
کلاید به جای انتقام گرفتن از کسانی که خانوادهاش را تهدید کرده بودند، بر مزرعه زندان ایستهم تمرکز کرد. در ژانویه 1934، آنها به دوست قدیمی کلاید، ریموند همیلتون کمک کردند تا فرار کند. یک نگهبان کشته شد و چندین زندانی سوار ماشین فرار شدند.
یکی از آن زندانیان، هنری متوین بود. پس از اینکه سایر محکومان راه خود را در پیش گرفتند - از جمله همیلتون، که پس از اختلاف با کلاید رفت - متوین باقی ماند. موج جرم و جنایت ادامه یافت، از جمله قتل وحشیانه دو پلیس موتورسوار، اما پایان نزدیک بود. متوین و خانوادهاش قرار بود در نابودی بانی و کلاید نقش داشته باشند. این خیانت، پایانی تلخ را رقم زد.
تیراندازی نهایی و مرگ
پلیس با درک این موضوع که بانی و کلاید چقدر به خانواده وابسته هستند، حدس زد که بانی، کلاید و هنری در ماه می 1934 در راه ملاقات با ایورسن متوین، پدر هنری متوین، هستند. وقتی پلیس متوجه شد که هنری متوین در شامگاه 19 می از بانی و کلاید جدا شده است، متوجه شد که این فرصتی است برای برپایی کمین. پلیس تصور کرد که آنها در مزرعه پدرش به دنبال هنری خواهند گشت، بنابراین کمینی را در امتداد جادهای که انتظار میرفت یاغیها از آن عبور کنند، برنامهریزی کردند.
شش مأمور قانون که برای کمین برنامهریزی میکردند، کامیون ایورسن متوین را مصادره کردند و یکی از لاستیکهای آن را برداشتند، سپس آن را در امتداد بزرگراه 154 بین سایلز و گیبزلند، لوئیزیانا قرار دادند. آنها تصور کردند که اگر کلاید وسیله نقلیه ایورسن را در کنار جاده ببیند، سرعت خود را کم میکند و بررسی میکند.
در ساعت 9:15 صبح روز 23 می 1934، کلاید کامیون ایورسن را دید. با کم کردن سرعت، افسران آتش گشودند. بانی و کلاید فرصت کمی برای واکنش داشتند. پلیس بیش از 130 گلوله به سمت این زوج شلیک کرد و به سرعت آنها را کشت. وقتی تیراندازی به پایان رسید، پلیس متوجه شد که پشت سر کلاید منفجر شده و بخشی از دست راست بانی قطع شده است.
اجساد آنها به دالاس منتقل شد و در معرض دید عموم قرار گرفت. جمعیت برای دیدن این زوج مشهور جمع شدند. اگرچه بانی درخواست کرده بود که در کنار کلاید دفن شود، اما طبق خواسته خانوادههایشان در قبرستانهای مختلف دفن شدند. این پایان غمانگیز، به افسانه بانی و کلاید خاتمه داد.
میراث
اگرچه آنها تصویری رمانتیک ایجاد کردند - دو عاشق جوان که از دست پلیسهای بزرگ و بد فرار میکنند، مهارتهای رانندگی کلاید، اشعار بانی و زیبایی او - اما این تصویر با حقیقت لکهدار شد. اگرچه آنها اغلب پلیسهایی را که به آنها میرسیدند اسیر میکردند و ساعتها و صدها مایل بعد بدون آسیب آزاد میکردند، اما 13 نفر را کشتند، برخی از آنها عابران بیگناهی بودند که در جریان سرقتهای ناشیانه کشته شدند.
از آنجایی که آنها هرگز پول زیادی در سرقت از بانکها به دست نیاوردند، بانی و کلاید جنایتکارانی درمانده بودند که در آخرین خودروی دزدیده شده میخوابیدند و دائماً از مرگ در رگبار گلولههای کمین پلیس میترسیدند. با این حال، آنها همچنان ماده افسانهها بودند. این افسانه، با تمام زشتیها و زیباییهایش، در تاریخ باقی ماند.
- بیوگرافی
- تاریخ
- تاریخ قرن بیستم