دخترک کبریت‌فروش: داستان تراژیک هانس کریستیان اندرسن و درس‌های زندگی

دخترک کبریت‌فروش
Penguin

"دخترک کبریت‌فروش" اثر هانس کریستیان اندرسن، داستانی است که نه تنها به خاطر تراژدی جانسوزش، بلکه به دلیل زیبایی نهفته در آن، شهرت یافته است. تخیل و ادبیات می‌توانند پناهگاهی امن در برابر سختی‌های زندگی باشند و به ما آرامش ببخشند. با این حال، ادبیات می‌تواند یادآور مسئولیت‌های فردی ما نیز باشد. این داستان کوتاه، یادآور رمان "دوران سخت" اثر چارلز دیکنز است که زمینه‌ساز تغییرات در عصر صنعتی شدن (انگلستان ویکتوریایی) شد. می‌توان این داستان را با رمان "پرنسس کوچک" اثر فرانسس هاجسون برنت نیز مقایسه کرد.

آیا این داستان باعث می‌شود تا در زندگی خود و چیزهایی که برایتان ارزشمند هستند، تجدید نظر کنید؟ داستان دخترک کبریت‌فروش، دعوتی است به تفکر و اندیشه درباره ارزش‌های انسانی و اهمیت مسئولیت‌پذیری در قبال همنوع. این داستان با روایت رنج و فقر، ما را به بازبینی اولویت‌هایمان و تلاش برای ایجاد دنیایی بهتر دعوت می‌کند.

دخترک کبریت‌فروش اثر هانس کریستیان اندرسن

آخرین شب سال بود، شبی سرد و تاریک. برف به شدت می‌بارید. در این سرما و تاریکی، دخترک فقیری با سری برهنه و پاهایی لخت در خیابان‌ها پرسه می‌زد. راستش را بخواهید، وقتی از خانه بیرون آمد یک جفت دمپایی پوشیده بود، اما فایده‌ای نداشت. دمپایی‌ها خیلی بزرگ بودند، آنقدر بزرگ که متعلق به مادرش بودند و دخترک بیچاره آن‌ها را هنگام دویدن در عرض خیابان، برای فرار از دو درشکه که با سرعت وحشتناکی می‌آمدند، گم کرد.

یکی از دمپایی‌ها را پیدا نکرد و پسری هم دمپایی دیگر را برداشت و با خود برد و گفت وقتی بچه دار شد، از آن به عنوان گهواره استفاده خواهد کرد. بنابراین دخترک با پاهای لخت کوچکش به راه خود ادامه داد، پاهایی که از سرما کاملاً قرمز و کبود شده بودند. در پیشبند کهنه‌ای، تعدادی کبریت حمل می‌کرد و دسته‌هایی از آن‌ها را نیز در دستانش گرفته بود. در تمام طول روز کسی چیزی از او نخریده بود و حتی یک پنی هم به او نداده بودند. او از سرما و گرسنگی می‌لرزید و با چهره‌ای درمانده به جلو می‌خزید. دانه‌های برف روی موهای طلایی‌اش که روی شانه‌هایش حلقه شده بود می‌نشست، اما او توجهی نمی‌کرد.

نور از هر پنجره‌ای ساطع می‌شد و بوی مطبوع غاز بریان به مشام می‌رسید، زیرا شب سال نو بود، بله، او به خاطر داشت. در گوشه‌ای، بین دو خانه که یکی از آن‌ها از دیگری جلوتر بود، نشست و خود را جمع کرد. پاهای کوچکش را زیر خود جمع کرده بود، اما نمی‌توانست از سرما در امان بماند. و جرأت نداشت به خانه برود، زیرا هیچ کبریتی نفروخته بود.

پدرش حتماً او را کتک می‌زد؛ به علاوه، در خانه هم تقریباً به اندازه اینجا سرد بود، زیرا فقط یک سقف برای پوشاندن آن‌ها داشتند. دست‌های کوچکش تقریباً از سرما یخ زده بود. آه! شاید یک کبریت روشن بتواند کمی کمک کند، اگر بتواند آن را از دسته بیرون بکشد و به دیوار بکشد، فقط برای گرم کردن انگشتانش. یکی را بیرون کشید - "خش!" چقدر هنگام سوختن جرقه زد. نوری گرم و روشن مانند یک شمع کوچک ایجاد کرد، در حالی که دستش را روی آن نگه داشته بود. واقعاً نور شگفت انگیزی بود. به نظر می‌رسید که کنار یک اجاق گاز بزرگ نشسته است. چه آتشی می‌سوخت! و آنقدر گرم به نظر می‌رسید که کودک پاهایش را دراز کرد تا گرمشان کند، که ناگهان! شعله کبریت خاموش شد!

اجاق گاز ناپدید شد و او فقط باقی مانده کبریت نیم‌سوخته را در دست داشت.

کبریت دیگری را به دیوار کشید. شعله‌ور شد و جایی که نورش به دیوار افتاد، مانند یک پرده شفاف شد و او می‌توانست داخل اتاق را ببیند. میز با یک رومیزی سفید پوشیده شده بود که روی آن یک سرویس شام باشکوه و یک غاز بریان بخارپز پر شده با سیب و آلو خشک قرار داشت. و از همه شگفت‌انگیزتر، غاز از ظرف پایین پرید و با یک چاقو و چنگال در دست، به سمت دخترک راه رفت. سپس کبریت خاموش شد و چیزی جز دیوار ضخیم، مرطوب و سرد در مقابل او باقی نماند.

کبریت دیگری روشن کرد و سپس خود را در زیر یک درخت کریسمس زیبا دید. بزرگتر و زیباتر از آن چیزی بود که از پشت در شیشه‌ای مغازه تاجر ثروتمند دیده بود. هزاران شمع روی شاخه‌های سبز می‌سوخت و تصاویر رنگی، مانند تصاویری که در ویترین مغازه‌ها دیده بود، به همه چیز نگاه می‌کردند. دخترک دستش را به سمت آن‌ها دراز کرد و کبریت خاموش شد.

چراغ‌های کریسمس بالاتر و بالاتر رفتند تا اینکه مانند ستاره‌های آسمان به نظر رسیدند. سپس او سقوط یک ستاره را دید که رگه‌ای روشن از آتش از خود به جای گذاشت. دخترک با خود فکر کرد: "کسی دارد می‌میرد"، زیرا مادربزرگ پیرش، تنها کسی که تا به حال او را دوست داشته بود و اکنون در بهشت بود، به او گفته بود که وقتی ستاره‌ای می‌افتد، روحی به سوی خدا می‌رود.

دوباره کبریتی را به دیوار کشید و نور اطرافش درخشید. در این درخشش، مادربزرگ پیرش ایستاده بود، واضح و درخشان، اما آرام و مهربان.

دخترک فریاد زد: "مادربزرگ، مرا با خود ببر؛ می‌دانم وقتی کبریت خاموش شود می‌روی؛ مانند اجاق گرم، غاز بریان و درخت بزرگ و باشکوه کریسمس محو می‌شوی." و با عجله تمام دسته کبریت‌ها را روشن کرد، زیرا می‌خواست مادربزرگش را در آنجا نگه دارد. و کبریت‌ها با نوری درخشان‌تر از نور ظهر می‌درخشیدند. و مادربزرگش هرگز اینقدر بزرگ یا اینقدر زیبا به نظر نرسیده بود. او دخترک را در آغوش گرفت و هر دو در روشنایی و شادی به سوی بالا پرواز کردند، بسیار بالاتر از زمین، جایی که نه سرما بود، نه گرسنگی و نه درد، زیرا آن‌ها با خدا بودند.

در سپیده دم صبح، دخترک فقیر با گونه‌های رنگ پریده و دهانی خندان، به دیوار تکیه داده بود. او در آخرین شب سال یخ زده بود؛ و خورشید سال نو طلوع کرد و بر کودکی کوچک تابید. کودک هنوز نشسته بود و کبریت‌ها را در دست داشت، یک دسته از آن‌ها سوخته بود.

بعضی‌ها گفتند: "او سعی کرد خودش را گرم کند." هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که او چه چیزهای زیبایی دیده است و در روز سال نو با مادربزرگش وارد چه شکوهی شده است.

  • ادبیات کلاسیک
  • ادبیات

ادبیات کلاسیک