جنگ فرانسه و هند - ۱۷۵۸-۱۷۵۹: تغییرات بزرگ

نبرد کاریلون

جنگ فرانسه و هند، که به عنوان یکی از مهم ترین و تأثیرگذارترین نبردها در تاریخ آمریکای شمالی شناخته می شود، نتیجه ای از کشمکش های قدرت های استعماری اروپا در سده هجدهم است. این جنگ بین بریتانیا و فرانسه که بین سال های ۱۷۵۴ تا ۱۷۶۳ به طول انجامید، نه تنها سرنوشت مستعمرات آمریکایی را تغییر داد، بلکه بر سیاست های جهانی نیز تأثیر عمیقی گذاشت. در سال های ۱۷۵۸ و ۱۷۵۹، فعالیت های نظامی و استراتژی های نوینی از سوی بریتانیا طراحی و به اجرا درآمد که به تغییرات قابل توجهی در میادین نبرد منجر شد. با بررسی سیر حوادث این دو سال، می توان فهمید که چگونه پیروزی ها و شکست ها، زمینه ساز تحولات بعدی در تاریخ منطقه و فراتر از آن شدند.

رویکرد جدید در آمریکای شمالی

در سال ۱۷۵۸، دولت بریتانیا تحت رهبری دوک نیو کاسل به عنوان نخست وزیر و ویلیام پیت به عنوان وزیر امور خارجه، تمرکز خود را بر بازیابی از ناکامی های سال های گذشته در آمریکای شمالی معطوف کرد. پیت استراتژی جدیدی را طراحی کرد که شامل تحرکات نظامی در سه جبهه اصلی بود: حمله به قلعه دوکسن در پنسیلوانیا، قلعه کاریلون در دریاچه چمپلان، و قلعه لوئیزبرگ. برای موفقیت در این مأموریت ها، فرمانده جدیدی به نام ژنرال جیمز آبرکرومبی به عنوان سرکرده اثر مرکزی انتخاب شد و فرماندهی نیروهای لوئیزبرگ به ژنرال جفری آمهرست سپرده شد.

با حمایت از این عملیات ها، بریتانیا تعداد زیادی از نیروهای منظم را به آمریکای شمالی اعزام کرد که قرار بود با نیروهای محلی تقویت شوند. این اقدام به تقویت موقعیت بریتانیا در برابر فرانسه کمک شایانی کرد. در عین حال، وضعیت فرانسه به دلیل محاصره نیروی دریایی سلطنتی و شیوع وبا در میان قبایل بومی، به شدت به خطر افتاد. فرماندار مارکیز دو ودرویل و ژنرال لویی-ژوزف دو مونکالم نیز با چالش های جدی مواجه شدند و این عوامل به تضعیف استعداد نظامی آن ها منجر شد.

با تجمع حدود ۷۰۰۰ نیرو در قلعه ادوارد، آبرکرومبی حرکت خود را در روز ۵ ژوئیه آغاز کرد. نیروهای او با عبور از دریاچه جورج و رسیدن به طرف دیگر دریاچه، خود را برای حمله به قلعه کاریلون آماده کردند. اما با وجود اینکه تعداد نفرات او به شدت بیشتر بود، فرمانده فرانسوی، مونکالم، با ساخت استحکامات قوی، خود را برای مقابله آماده کرده بود. در این شرایط، آبرکرومبی تصمیم به حمله گرفت که این تصمیم به شکست سنگینی منجر شد و نیروهای بریتانیایی با تلفات سنگینی به عقب نشینی مجبور شدند.

در مجموع، سال ۱۷۵۸ نقطه عطفی در جنگ فرانسه و هند بود که نه تنها استراتژی های نظامی جدیدی را به تصویب رساند، بلکه زمینه ساز تغییرات گسترده تری در تعادل قدرت در آمریکای شمالی شد.

پیشروی بریتانیایی ها

در آغاز عملیات نظامی در سال ۱۷۵۸، بریتانیایی ها با استقرار نیروهای خود در شمال آمریکا به دنبال ایجاد یک راهبرد دفاعی و تهاجمی بودند. آبرکرومبی، به عنوان فرمانده نیروهای بریتانیایی در منطقه، تصمیم به انتقال نیروها از قلعه ادوارد به سمت قلعه کاریلون گرفت، جایی که دفاع فرانسوی ها خبر از یک نبرد مشکل و چالش برانگیز می داد.

در تاریخ ۵ ژوئیه، آبرکرومبی به همراه حدود ۷۰۰۰ نفر از نیروهای منظم و ۹۰۰۰ نفر از نیروهای محلی به سوی دریاچه جورج حرکت کرد. هدف از این تحرک، تصرف قلعه کاریلون و تأمین موقعیت بریتانیا در منطقه بود. به محض رسیدن به محل، آبرکرومبی نیروهای خود را در حالی که معلومات و مشاوره کافی در مورد وضعیت دفاعی فرانسوی ها نداشت، به حمله آماده کرد.

با این حال، توطئه رو به وخامت در این حمله به وضوح نمایان شد. مونکالم، فرمانده فرانسوی، با استفاده از مشاوره های نظامی و هوشمندی های مناسب، به خوبی استحکامات قلعه کاریلون را تقویت کرده بود و نیروهای بریتانیایی به شدت تحت فشار قرار گرفتند. در نبرد کاریلون که در ۸ ژوئیه رخ داد، نیروهای آبرکرومبی بیش از ۱۹۰۰ کشته و مجروح داشتند در حالی که تلفات فرانسوی ها کمتر از ۴۰۰ نفر بود. این شکست سنگین نه تنها روحیه نیروهای بریتانیایی را تضعیف کرد، بلکه نشان دهنده توانایی های برجسته فرانسوی ها در دفاع از موقعیت های استراتژیک بود.

با وجود این شکست در کاریلون، آبرکرومبی توانست با حرکت های جانبی و تاکتیک های مختلف، در اواخر تابستان یک موفقیت جزئی به دست آورد. تسخیر قلعه فرونتناک توسط نیروهای او در ۲۶-۲۷ اوت باعث مختل شدن ارتباطات بین کبک و دیگر قلعه های غربی فرانسوی شد و به بریتانیایی ها فرصت داد که برنامه های خود را بازنگری کرده و به جلو بروند.

پیشروی بریتانیایی ها در این سال به رغم چالش ها و شکست های اولیه، در نهایت زمینه ساز تغییرات اساسی در معادلات جنگی و نظامی در آمریکای شمالی شد و شانسی جدید برای نفوذ بریتانیا در این منطقه ایجاد کرد.

تسخیر قلعه دوکسن

قلعه دوکسن، یکی از مهم ترین نقاط استراتژیک در نبردهای جنگ فرانسه و هند، در سال ۱۷۵۸ به عنوان هدف اصلی بریتانیایی ها قرار گرفت. فرمانده بریتانیایی، ژنرال جان فوربس، به دنبال تلافی شکست های قبلی و دست یابی به موفقیت در این دومین دوره از درگیری ها بود. او به منظور جلوگیری از سرنوشت تلخی که برای ژنرال ادوارد برادوک در سال ۱۷۵۵ پیش آمد، به آرامی و با احتیاط به سمت قلعه دوکسن حرکت کرد.

فوربس تصمیم گرفت در تابستان به سمت غرب از کارلایل، پنسیلوانیا، حرکت کند و برای تأمین ارتباطات خود، جاده ای نظامی ایجاد کند. با نزدیک شدن به قلعه دوکسن، او یک تیم شناسایی به سرپرستی سرهنگ جیمز گرنت را به جلو فرستاد. با این حال، این تیم به شدت با شکست مواجه شد و گرنت در تاریخ ۱۴ سپتامبر دچار تلفات سنگینی شد. این شکست می توانست به عزت نفس و روحیه نیروهای بریتانیایی لطمه بزند، اما فوربس تصمیم به ادامه مسیر گرفت.

پس از اینکه فوربس متوجه شد که قبایل بومی در حال انصراف از حمایت فرانسوی ها هستند و گارد فرانسوی ها نیز با کمبود تأمینات مواجه است، او تصمیم نهایی را برای حمله به قلعه دوکسن گرفت. در تاریخ ۲۴ نوامبر، فرانسوی ها به دلیل شدت فشار و ناامیدی، قلعه را منفجر کرده و به سمت شمال به وِننگو عقب نشینی کردند. روز بعد، فوربس با تصرف محل قلعه، دستور ساخت یک استحکامات جدید به نام قلعه پیت را صادر کرد.

تسخیر قلعه دوکسن به وسیله نیروهای بریتانیایی یکی از نقاط عطف در جنگ فرانسه و هند به شمار می رود. این پیروزی در کنار سایر موفقیت ها، به بریتانیا این امکان را داد که کنترل بیشتری بر نواحی غربی آمریکای شمالی پیدا کند و به گسترش نفوذ خود در منطقه کمک کند. تسخیر این قلعه نشان دهنده عزم و اراده بریتانیایی ها برای ادامه نبرد و به چالش کشیدن سلطه فرانسه در قاره بود.

بازسازی ارتش

سال ۱۷۵۸ نه تنها برای نیروهای بریتانیایی در آمریکای شمالی، بلکه برای متحدان آن ها در اروپا نیز سالی سرنوشت ساز بود. پس از شکست دوک کمدلن در نبرد هاسن بک در سال ۱۷۵۷ و عدم موفقیت در طول جنگ، او به قرارداد کلوسرتزوان پایبند شد که منجر به کاهش ارتش و خروج هانوور از جنگ شد. این اقدام به شدت مورد نفرت مردم لندن واقع شد و به سرعت مورد رد قرار گرفت.

پس از بازگشت کمدلن به وطن با شرمندگی، پرنس فردیناند از برانسویک جانشین او شد. در ماه نوامبر آن سال، او عملیات بازسازی ارتش متحد را آغاز کرد. فردیناند با تمرکز بر آماده سازی مجدد نیروها، موفق شد تا تحت فرماندهی خود، ارتش متحد در هانوور را دوباره تشکیل دهد. در اوایل زمستان، او با نیرویی از حدود ۹۰,۰۰۰ نفر به مقابله با نیروهای فرانسوی که به سمت هانوور حرکت می کردند، پرداخت.

افزایش توان نظامی بریتانیا در این دوران با اعزام نیروهای اضافی از طرف لندن به اروپا، به ویژه در تابستان ۱۷۵۸، همراه بود. این نیروها به فردیناند کمک کردند تا مبارزات نظامی را در جبهه غربی سازماندهی کند و مانع از حمله فرانسوی ها به هانوور شود. این بازسازی نه تنها نشان دهنده عزم بریتانیا برای تقویت مواضع خود در جنگ بود، بلکه به پرنس فردیناند این امکان را داد تا بر دشمنانش در جبهه نظامی تسلط یابد.

دفاع قوی تر از هانوور و موفقیت های فردیناند در ادامه نبردها، به بریتانیا این امکان را داد تا تمرکز خود را بر وضعیت در هندوستان، آمریکا و دیگر مناطق استراتژیک گذاشته و تلاش های خود را در جهانی که به شدت متحول می شد، گسترش دهند. بازسازی این ارتش، فرصتی طلایی برای بریتانیا ایجاد کرد تا ضمن پیروزی های نظامی در قاره، رقبای خود را در محدوده های گسترده تری به چالش بکشد و در نهایت، وزن خود را در صحنه جهانی تقویت نماید.

مقابله فریدریش با اتریش و روسیه

در سال ۱۷۵۸، فریدریش دوم، پادشاه پروس، به شدت در تلاش بود تا با بحران ها و فشارهای ناشی از جنگ جهانی رو به رو شود. او که با تحرکات اتریش و روسیه مواجه بود، به عنوان یکی از شخصیت های اصلی در صحنه جنگ، نیازمند ایجاد یک استراتژی فراگیر بود تا حفظ قدرت و استقلال پروس را ممکن سازد. او با انعقاد کنوانسیون آنگلو-پروس در ۱۱ آوریل ۱۷۵۸، تلاش کرد تا حمایت مالی بریتانیا را به دست آورد.

این کنوانسیون مجدداً پیمان قبلی وی با بریتانیا را تأکید کرد و شامل یک یارانه سالانه ۶۷۰,۰۰۰ پوندی برای پروس بود. با تأمین این منابع مالی، فریدریش توانست نیروی خود را سازماندهی مجدد کند و به سمت اتریش پیشرفت کند، زیرا او معتقد بود که نیروی روسیه در آن زمان تهدیدی جدی برای پروس به شمار نمی رود.

پس از تصرف شوویدنیتر در سیلزی، او در حال آماده سازی برای یک تهاجم بزرگ به موراوی بود تا با هدف از بین بردن تهدید اتریش، این کشور را از صحنه جنگ حذف کند. فریدریش با حوصله خاصی به محاصره اولوموتس پرداخت و اگرچه او در این محاصره با مشکلاتی مواجه شد، اما به زودی متوجه تحرک رخنه شکن در زیرساخت های طرح خود شد.

با حمله نیروی روسی به پروس، فریدریش تصمیم به عقب نشینی از موراوی گرفت و تلاش کرد تا از نظر استراتژیک موقعیت بهتری پیدا کند. در ۲۵ اوت، او با نیروهای بی نظیرش به نیروی ۴۳,۵۰۰ نفره کنت فرمر برخورد کرد. نبرد زورن دورف آغاز شد، که به نوعی نبردی خونین و طولانی و در نهایت، با تلفات مشترک ۳۰,۰۰۰ نفر به پایان رسید. در نهایت، با اینکه فریدریش در این نبرد پیروز میدان شد، اما تلفات سنگین او نسبت به پیشرفت های به دست آمده، نشان دهنده چالش های زیاد پروس در این جنگ بود.

در پایان سال ۱۷۵۸، فریدریش با چالش های جدی در جبهه های اتریش و روسیه مواجه بود. برغم این، او با مانورهای متقابل و تصمیم های استراتژیک، به نوعی توانست از فقدان اتحاد ضد پروس استفاده کند و نیروی باقی مانده را برای مدیریت و استمرار نبرد به کار گیرد. این وضعیت نشان دهنده قابلیت فریدریش در مدیریت و راهبری نیروهای خود در شرایطی دشوار بود و انتظار می رفت که همچنان بر تنش های موجود تأثیر بگذارد.

جنگ در هند و مناطق دیگر

در سال های ابتدایی جنگ فرانسه و هند، درگیری ها تنها محدود به جبهه های آمریکای شمالی نبود، بلکه مقیاس جنگ به مناطق دیگر از جمله هند نیز گسترش یافته بود. هند به عنوان یکی از مستعمرات کلیدی بریتانیا و فرانسه، شاهد نبردهای شدید و تلاش های نظامی برای کنترل مناطق استراتژیک بود. در این سال ها، هند به محل رقابت های قدرت های استعماری تبدیل شد که منجر به درگیری های خونین بین نیروهای بریتانیایی و فرانسوی گردید.

در سال ۱۷۵۸، با افزایش نیروهای بریتانیایی، نبردها به شدت در ناحیه کارنتیک ادامه یافت. در این راستا، فرانسوی ها در پونچین پراخت و توانستند کنترل خود را بر مناطقی از جمله کدوآلور و قلعه سن دیوید برقرار سازند. اما با این وجود، نیروهای بریتانیایی به ویژه پس از پیروزی در نبرد دریایی ناگاپاتام، توانستند برتری خود را در ناحیه حفظ کنند و در همان احساس امنیت خود از انجام عملیات نظامی در مناطق دیگر برخوردار شوند.

کیشی از آماده سازی و تقویت قدرت نظامی بریتانیا، به تقویت مواضع خود در مدراس منجر شد. فرانسوی ها در سال ۱۷۵۸ تلاش کردند که مدراس را تسخیر کنند، اما با ورود نیروهای بریتانیایی به کمک، آنها نه تنها موفق به حفظ شهر نشدند بلکه در نهایت در دسامبر همان سال مجبور به عقب نشینی شدند.

علاوه بر درگیری ها در هند، جنگ فرانسه و هند همچنین به سایر مناطق جهان نیز کشیده شد. بریتانیا در تلاش برای تضعیف نفوذ فرانسه در غرب آفریقا، به کمک تامس کامینگز، دسته هایی از نیروهای نظامی را به سمت پست های تجاری فرانسوی ارسال کرد. این حملات باعث تصرف قلعه لوئی در سنگال و دیگر نقاط استراتژیک در گامبیا شد، که نه تنها به زیان اقتصادی فرانسه منجر گردید بلکه منابع انسانی زندگی در مستعمرات کارائیب فرانسه را نیز تحت تأثیر قرار داد.

در نهایت، جنگ در هند و مناطق دیگر به عنوان یکی از ابعاد کلیدی جنگ فرانسه و هند، نشان دهنده رقابت های بی رحمانه بین امپراتوری ها و تلاش برای به دست آوردن سرزمین و منابع بود. این درگیری ها به طرز قابل توجهی بر نقشه سیاسی و ژئوپلتیک subsequent در زمینه های جهانی تاثیر گذارد و زمینه ساز تحولات بزرگتری در تاریخ شد.

پیروزی در کبک و تأثیرات آن

نبرد کبک در سپتامبر ۱۷۵۹ به عنوان یکی از نقاط عطف در جنگ فرانسه و هند به شمار می رود و تأثیرات عمیقی بر سرنوشت مستعمرات آمریکای شمالی و قدرت های استعماری داشت. پس از شکست های متعدد، بریتانیا تصمیم به انجام یک حمله بزرگ به کبک گرفت تا کنترل این شهر استراتژیک و مهم را به دست آورد. این شهر به دلیل موقعیت جغرافیایی و نقش حیاتی اش در تجارت و نظامی، هدف اصلی بریتانیایی ها قرار گرفت.

فرماندهی نیروهای بریتانیایی در این نبرد به ژنرال جیمز وولف سپرده شده بود. کارزار اقدام به حمله با دقت برنامه ریزی شده و طی آن وولف نیرویی از حدود ۱۱,۰۰۰ نفر را گرد هم آورد. او با انتخاب مکان های مناسب برای پیاده سازی عملیات، به ویژه در محدوده ای ناشناخته و سخت گذر، روحیه مبارزاتی نیروهای خود را افزایش داد. در نهایت، واگویی قاطع از حمله بر روی ورزشگاه های کبک آن ها را به پیروزی نزدیک کرد.

در تاریخ ۱۳ سپتامبر، وولف با شبیخون به کبک، نیروهای فرانسوی را غافلگیر کرد. در نبرد کبک، دو طرف به طور مستقیم با هم درگیر شدند و مبارزه شدید بود. اما با استفاده از تاکتیک های استراتژیک و هماهنگی میان نیروها، نیروهای بریتانیایی توانستند برتری را به دست آوردند. در پایان نبرد، هر دو فرمانده، یعنی وولف و مونکالم، کشته شدند، اما پیروزی به بریتانیایی ها رسید و کبک به دست آنها افتاد.

تأثیرات این پیروزی فراتر از تنها تصرف یک شهر بود. با کنترل کبک، بریتانیا نه تنها بر حیات سیاسی و اقتصادی فرانسه در آمریکای شمالی تسلط یافت، بلکه این پیروزی به سرعت بر روحیه و عزم دیگر مستعمرات بریتانیایی تأثیر گذاشت. پیروزی در کبک به عنوان نقطه عطفی در جنگ مطرح شد و ترس و ناامیدی را در دل فرانسوی ها ایجاد کرد و در نهایت شرایط جنگ به نفع بریتانیا تغییر یافت.

از آن زمان به بعد، بریتانیا به سرعت به سمت تصرف دیگر نقاط مستعمراتی فرانسه پیش رفت و این روند به تدریج منجر به کاهش نفوذ فرانسه در قاره و افزایش پراکندگی سلطه بریتانیا گردید. پیروزی در کبک و تأثیرات آن در نهایت نشان دهنده تغییرات اساسی در معادلات قدرت جهانی در دوران جنگ های استعماری بود.

زمان های سخت برای پروس

سال ۱۷۵۹ برای پروس و فریدریش دوم به عنوان پادشاه این کشور، سالی چالش برانگیز و دشوار بود. پس از شکست های مکرر در طول جنگ های متوالی، پروس به شدت تحت فشار نیروهای اتحاد اتریش و روسیه قرار داشت. تلاش های فریدریش برای حفظ حاکمیت و استقلال پروس به طور فزاینده ای با موانع و دشواری ها مواجه شد، که این وضعیت باعث نگرانی های جدی درباره آینده پروس گردید.

در این سال، نیروهای روسی تحت رهبری کنت پتـر سالتیکوف، به تحرکات خود ادامه دادند و در ۲۳ ژوئیه اقدام به شکست یک سپاه پروسی در نبرد کی با هدف تضعیف بیشتر قدرت پروس نمودند. این شکست به فریدریش شوک های سنگینی وارد کرد و مسئولیت او را به شدت تحت فشار قرار داد. او به سرعت با نیروهای خود به منطقه قدم گذاشت تا از تضعیف بیشتر موقعیت پروس جلوگیری کند.

فریدریش که با نیروهایی متشکل از حدود ۵۰,۰۰۰ نفر در برابر نیرویی به مراتب بزرگ تر قرار داشت، سعی کرد با استفاده از تکتیک های تهاجمی و تعیین بهترین نقاط برای نبرد، سمت وسوی جنگ را به نفع پروس تغییر دهد. اما او با مشکلات جدی در شناسایی و ارزیابی دشمنان روبرو بود و این امر منجر به تلفات سنگین در نبرد کی و کم تحرکی برخی از نیروهای او شد.

در بسیاری از نبردها، پروس با یک فقدان نیروهای کافی و نبود تجهیزات مناسب مواجه بود. نیروهای اتریشی و روسی با در هم شکستن خطوط دفاعی پروسی ها و تسلط بر مناطق کلیدی، بر فشار جنگ با فریدریش افزوده و او را از پیشرفت هدفش بازداشتند. در این حال، فریدریش ناچار بود انتقادات داخلی را نیز در مورد تاکتیک ها و تصمیم گیری های خود تحمل کند که خود به پراکندگی بیشتر نیروها و تضعیف متحدان پروس منجر شد.

با این حال، به رغم چالش های متعدد، فریدریش همچنان تلاش می کرد تا امید خود را در حفظ و مدیریت پروس زنده نگه دارد. او امید داشت که با تغییر شرایط سیاسی و نظامی، پروس بار دیگر قدرت خود را بازیابد. این وضعیت، نشان دهنده تلاش های پیچیده و متغیر های سیاسی در اروپا و تأثیرات آن بر سرنوشت پروس در طول جنگ های متوالی بود.

پیروزی های دریایی و نتایج کلی جنگ

در جریان جنگ فرانسه و هند، نبردهای دریایی نقش کلیدی در تعیین سرنوشت نیروهای مختلف ایفا کردند. پیروزی های دریایی بریتانیا به عنوان عامل تعیین کننده ای در برتری طلبی های استعماری این کشور در مقابل فرانسه شناخته می شود. بریتانیا با تمرکز بر نیروی دریایی خود، قادر به تسلط بر دریاها و جلوگیری از تأمین نیرو و منابع فرانسه بود، که این امر به شدت بر مسیر جنگ تأثیر گذاشت.

یکی از مهم ترین پیروزی های دریایی بریتانیا، پیروزی در نبرد ناگاپاتام در سوم اوت ۱۷۵۹ بود. این پیروزی به بریتانیا این امکان را داد که کنترل دریای هند را به دست گیرد و مانع از تحرکات نیروی فرانسوی برای تأمین منابع و تجهیزات لازم شود. تسلط بر دریاها به بریتانیا اجازه داد تا نیروهای خود را به مناطق مختلفی انتقال دهد و بر تلاش های نظامی در هند و دیگر مستعمرات خود متمرکز شود.

علاوه بر نبرد ناگاپاتام، در آگوست همان سال، نیروی دریایی بریتانیا به فرماندهی دریاسالار سر ادوارد بوسکاون توانست پیروزی های متعدد دیگری در نبردهای دریا کسب کند. این پیروزی های دریایی، زمینه ساز تقویت نفوذ بریتانیا در کارائیب و آفریقای غربی شد و ارتباطات و تأمینات فرانسوی ها را به شدت مختل کرد.

نتایج کلی جنگ فرانسه و هند سرنوشت مستعمرات آن زمان را به شدت تحت تأثیر قرار داد. با اینکه بریتانیا در بسیاری از جبهه ها پیروز شد، اما این پیروزی ها با هزینه های سنگین انسانی و مالی همراه بود. به لحاظ سیاسی، پیروزی ها در جنگ به بریتانیا امکان گسترش سلطه استعماری در آمریکای شمالی و همچنین کاهش نفوذ فرانسه را داد.

در نهایت، پیروزی های دریایی و موفقیت های نظامی دیگر در جنگ به عنوان اساسی ترین دلایل برتری بریتانیا در جنگ فرانسه و هند قلمداد می شوند. این جنگ نه تنها بر تعادل قدرت در آمریکای شمالی تأثیر گذاشت، بلکه آثار آن همچنان بر نقشه سیاسی جهان در آینده تأثیرگذار بود، و منجر به تغییرات قابل توجهی در ساختار مستعمراتی و استقلال طلبی های آینده در این مناطق گردید.

تاریخ

بیشتر

کریستف کلمب: قهرمان یا شرور؟

کریستف کلمب، یکی از بحث برانگیزترین چهره های تاریخ، به عنوان کاشف قاره آمریکا شناخته می شود. اما آیا او واقعاً یک قهرمان بود یا ...