بوکر تی. واشنگتن: زندگی‌نامه رهبر و آموزشگر برجسته سیاه‌پوست

Booker T. Washington
Interim Archives/Getty Images

بوکر تی. واشنگتن (۵ آوریل ۱۸۵۶ – ۱۴ نوامبر ۱۹۱۵) یک آموزشگر سیاهپوست، نویسنده و رهبر برجسته در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود. او که از بدو تولد برده بود، به جایگاه قدرت و نفوذ رسید و موسسه تاسکگی را در آلاباما در سال ۱۸۸۱ تاسیس کرد و بر رشد آن به یک دانشگاه سیاهپوستان معتبر نظارت داشت. واشنگتن در زمان خود و پس از آن، چهره ای بحث برانگیز بود و به دلیل "سازش کاری" بیش از حد در مسائل تبعیض نژادی و حقوق برابر مورد انتقاد قرار گرفت.

نکات کلیدی درباره بوکر تی. واشنگتن

  • شناخته شده برای: واشنگتن که از بدو تولد برده بود، به یک آموزشگر و رهبر سیاهپوست برجسته در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تبدیل شد و موسسه تاسکگی را تاسیس کرد.
  • همچنین شناخته شده به عنوان: بوکر تالیافرو واشنگتن; "سازشگر بزرگ"
  • تاریخ تولد: ۵ آوریل ۱۸۵۶ در هیلز فورد، ویرجینیا
  • والدین: جین و پدری ناشناس، که در زندگینامه واشنگتن به عنوان "مرد سفیدپوستی که در یکی از مزارع مجاور زندگی می کرد" توصیف شده است.
  • تاریخ فوت: ۱۴ نوامبر ۱۹۱۵ در تاسکگی، آلاباما
  • تحصیلات: واشنگتن پس از جنگ داخلی، در کودکی به عنوان کارگر مشغول به کار بود، شب ها به مدرسه می رفت و سپس یک ساعت در روز درس می خواند. در ۱۶ سالگی، در موسسه عادی و کشاورزی همپتون شرکت کرد و به مدت شش ماه در حوزه علمیه ویلند تحصیل کرد.
  • آثار منتشر شده: *از بردگی به بالا*، *داستان زندگی و کار من*، *داستان سیاهپوست: ظهور نژاد از بردگی*، *آموزش عالی من*، *فرد در دورترین نقطه پایین*
  • جوایز و افتخارات: اولین آمریکایی آفریقایی تبار که مدرک افتخاری از دانشگاه هاروارد دریافت کرد (۱۸۹۶). اولین آمریکایی آفریقایی تبار که به شام در کاخ سفید با رئیس جمهور تئودور روزولت دعوت شد (۱۹۰۱).
  • همسران: فانی نورتون اسمیت واشنگتن، اولیویا دیویدسون واشنگتن، مارگارت موری واشنگتن
  • فرزندان: پورتیا، بوکر تی. جونیور، ارنست، خواهرزاده خوانده مارگارت موری واشنگتن
  • نقل قول قابل توجه: "در همه چیزهایی که صرفاً اجتماعی هستند، ما [سیاه پوستان و سفیدپوستان] می توانیم به اندازه انگشتان از هم جدا باشیم، اما در همه چیزهای ضروری برای پیشرفت متقابل، مانند یک دست باشیم."

سال‌های اولیه زندگی بوکر تی. واشنگتن

بوکر تی. واشنگتن در آوریل ۱۸۵۶ در یک مزرعه کوچک در هیلز فورد، ویرجینیا به دنیا آمد. او نام میانی "تالیافرو" را دریافت کرد، اما نام خانوادگی نداشت. مادرش، جین، یک زن برده بود و به عنوان آشپز در مزرعه کار می کرد. واشنگتن در خودزندگینامه خود نوشت که پدرش - که هرگز او را نشناخت - یک مرد سفیدپوست بود که احتمالاً از یک مزرعه همسایه می آمد. بوکر یک برادر بزرگتر به نام جان نیز داشت که پدرش نیز مردی سفیدپوست بود.

جین و پسرانش در یک کلبه کوچک یک اتاقه زندگی می کردند. خانه دلگیر آنها فاقد پنجره های مناسب بود و هیچ تختی برای ساکنانش وجود نداشت. خانواده بوکر به ندرت غذای کافی برای خوردن داشتند و گاهی اوقات برای تکمیل مواد غذایی ناچیز خود به دزدی متوسل می شدند. حدود سال ۱۸۶۰، جین با واشنگتن فرگوسن، مردی برده از یک مزرعه مجاور ازدواج کرد. بوکر بعداً نام کوچک ناپدری خود را به عنوان نام خانوادگی خود برگزید.

در طول جنگ داخلی آمریکا، آمریکایی های برده شده در مزرعه بوکر، مانند بسیاری از افراد برده در جنوب، حتی پس از صدور اعلامیه آزادی بردگان لینکلن در سال ۱۸۶۳، به کار برای برده داران ادامه دادند. در سال ۱۸۶۵ پس از پایان جنگ، بوکر تی. واشنگتن و خانواده اش به مالدن، ویرجینیای غربی نقل مکان کردند، جایی که ناپدری بوکر شغلی به عنوان بسته بندی کننده نمک برای کارخانه های نمک محلی پیدا کرده بود.

کار در معادن

شرایط زندگی در خانه جدیدشان بهتر از دوران مزرعه نبود. بوکر ۹ ساله در کنار ناپدری‌اش مشغول بسته بندی نمک در بشکه‌ها شد. او از این کار متنفر بود، اما با توجه به اعدادی که روی بشکه‌های نمک نوشته شده بود، توانست اعداد را تشخیص دهد.

مانند بسیاری از آمریکایی‌های که قبلاً برده بودند در دوران پس از جنگ داخلی، بوکر اشتیاق زیادی به یادگیری خواندن و نوشتن داشت. وقتی یک مدرسه ویژه سیاه‌پوستان در یکی از محله‌های نزدیک باز شد، بوکر التماس کرد که به آنجا برود. ناپدری‌اش مخالفت کرد و اصرار داشت که خانواده به پولی که او از بسته بندی نمک به دست می‌آورد، نیاز دارد. بوکر سرانجام راهی برای حضور در مدرسه در شب پیدا کرد. وقتی ۱۰ ساله بود، ناپدری‌اش او را از مدرسه بیرون آورد و برای کار به معادن زغال‌سنگ نزدیک فرستاد. کار در معدن برای پسری در آن سن بسیار طاقت فرسا بود و سختی‌های زندگی بوکر تی. واشنگتن را چند برابر کرد.

از معدنچی تا دانش‌آموز

در سال ۱۸۶۸، بوکر تی. واشنگتن ۱۲ ساله، شغلی به عنوان خدمتکار در خانه ثروتمندترین زوج مالدن، ژنرال لوئیس رافنر و همسرش ویولا، پیدا کرد. خانم رافنر به داشتن استانداردهای بالا و رفتاری سختگیرانه شهرت داشت. واشنگتن که مسئول تمیز کردن خانه و سایر کارهای روزمره بود، با حس هدفمندی و تعهد خود به پیشرفت، خانم رافنر، معلم سابق، را تحت تاثیر قرار داد. او به واشنگتن اجازه داد روزی یک ساعت به مدرسه برود.

واشنگتن ۱۶ ساله مصمم به ادامه تحصیل، در سال ۱۸۷۲ خانه رافنر را ترک کرد تا در موسسه همپتون، مدرسه‌ای برای سیاه‌پوستان در ویرجینیا، شرکت کند. واشنگتن پس از طی بیش از ۳۰۰ مایل - با قطار، دلیجان و پیاده - در اکتبر همان سال به موسسه همپتون رسید.

خانم مکی، مدیر همپتون، کاملاً متقاعد نشده بود که این پسر جوان روستایی شایسته داشتن جایی در مدرسه‌اش است. او از واشنگتن خواست که یک اتاق قرائت را برای او تمیز و جارو کند. واشنگتن این کار را آنقدر کامل انجام داد که خانم مکی او را لایق پذیرش اعلام کرد. واشنگتن در خاطرات خود "از بردگی به بالا"، بعداً از آن تجربه به عنوان "آزمون ورودی دانشگاه" خود یاد کرد.

موسسه همپتون

واشنگتن برای پرداخت هزینه اقامت و غذا، در موسسه همپتون به عنوان سرایدار کار می‌کرد. او صبح زود از خواب بیدار می‌شد تا آتش بخاری‌ها را در کلاس‌ها روشن کند و همچنین هر شب تا دیروقت بیدار می‌ماند تا کارهای روزمره‌اش را انجام دهد و درس بخواند.

واشنگتن عمیقاً مدیر مدرسه همپتون، ژنرال ساموئل سی. آرمسترانگ را تحسین می‌کرد و او را مربی و الگوی خود می‌دانست. آرمسترانگ، از جانبازان جنگ داخلی، این موسسه را مانند یک آکادمی نظامی اداره می‌کرد و تمرینات و بازرسی‌های روزانه را انجام می‌داد.

اگرچه مطالعات آکادمیک در همپتون ارائه می‌شد، آرمسترانگ بر آموزش مهارت‌های فنی و حرفه‌ای تأکید داشت. واشنگتن از تمام امکاناتی که موسسه همپتون در اختیارش قرار می‌داد استقبال کرد، اما به جای مهارت‌های فنی، جذب شغل تدریس شده بود. او روی مهارت‌های سخنوری خود کار کرد و به یکی از اعضای ارزشمند انجمن مناظره مدرسه تبدیل شد.

در مراسم فارغ‌التحصیلی سال ۱۸۷۵، واشنگتن نیز جزو کسانی بود که برای سخنرانی دعوت شدند. خبرنگاری از نیویورک تایمز در مراسم فارغ‌التحصیلی حضور داشت و در ستون خود در روز بعد، از سخنرانی واشنگتن ۱۹ ساله تمجید کرد. این سخنرانی نقطه عطفی در زندگی حرفه‌ای واشنگتن محسوب می‌شد.

اولین شغل تدریس

بوکر تی. واشنگتن پس از فارغ التحصیلی با مدرک مربیگری تازه به دست آورده خود به مالدن بازگشت. او برای تدریس در مدرسه تینکرزویل، همان مدرسه ای که قبل از موسسه همپتون در آن تحصیل کرده بود، استخدام شد. در سال 1876، واشنگتن به صدها دانش آموز - کودکان در طول روز و بزرگسالان در شب - تدریس می کرد.

واشنگتن در سال های اولیه تدریس خود، فلسفه ای را در مورد پیشرفت آمریکایی های آفریقایی تبار توسعه داد. او معتقد بود که با تقویت شخصیت دانش آموزان و آموزش یک حرفه یا شغل مفید به آنها می توان به بهبود نژاد خود دست یافت. واشنگتن معتقد بود که با انجام این کار، آمریکایی های آفریقایی تبار می توانند راحت تر در جامعه سفیدپوستان ادغام شوند و خود را به عنوان بخشی اساسی از آن جامعه ثابت کنند.

به نظر می رسد واشنگتن پس از سه سال تدریس، در اوایل 20 سالگی دوره ای از بلاتکلیفی را پشت سر گذاشته است. او به طور ناگهانی و غیرقابل توضیحی از سمت خود استعفا داد و در یک مدرسه الهیات باپتیست در واشنگتن دی سی ثبت نام کرد. واشنگتن تنها پس از شش ماه استعفا داد و به ندرت در مورد این دوره از زندگی خود صحبت کرد. این دوره کوتاه اما مبهم در زندگی واشنگتن، سوالات بسیاری را در مورد انگیزه ها و اهداف او ایجاد می کند.

موسسه تاسکگی

در فوریه ۱۸۷۹، ژنرال آرمسترانگ از واشنگتن دعوت کرد تا در مراسم فارغ التحصیلی بهار آن سال در موسسه همپتون سخنرانی کند. سخنرانی او آنقدر تاثیرگذار و مورد استقبال قرار گرفت که آرمسترانگ به او پیشنهاد تدریس در دانشگاه سابق خود را داد. واشنگتن تدریس کلاس های شبانه را در پاییز سال ۱۸۷۹ آغاز کرد. در عرض چند ماه پس از ورودش به همپتون، تعداد ثبت نامی های شبانه سه برابر شد.

در سال ۱۸۸۱، گروهی از کمیسیونرهای آموزشی از تاسکگی، آلاباما از ژنرال آرمسترانگ نام یک مرد سفیدپوست واجد شرایط برای اداره مدرسه جدید خود برای آمریکایی های سیاهپوست را خواستند. ژنرال در عوض واشنگتن را برای این شغل پیشنهاد کرد.

بوکر تی. واشنگتن که تنها ۲۵ سال داشت و قبلاً برده بود، به مدیر آنچه که بعداً به موسسه نرمال و صنعتی تاسکگی تبدیل شد، تبدیل شد. با این حال، هنگامی که او در ژوئن ۱۸۸۱ به تاسکگی رسید، متوجه شد که مدرسه هنوز ساخته نشده است. بودجه دولتی فقط برای حقوق معلمان در نظر گرفته شده بود، نه برای لوازم یا ساخت ساختمان.

واشنگتن به سرعت یک قطعه زمین کشاورزی مناسب برای مدرسه خود پیدا کرد و به اندازه کافی برای پیش پرداخت پول جمع آوری کرد. تا زمانی که بتواند سند مالکیت آن زمین را تامین کند، کلاس ها را در یک آلونک قدیمی مجاور یک کلیسای متدیست سیاهپوستان برگزار می کرد. اولین کلاس ها تنها ۱۰ روز پس از ورود واشنگتن آغاز شد. به تدریج، پس از پرداخت هزینه مزرعه، دانش آموزان ثبت نام شده در مدرسه به تعمیر ساختمان ها، پاکسازی زمین و کاشت باغ های سبزیجات کمک کردند. واشنگتن کتاب ها و لوازمی را از دوستان خود در همپتون دریافت کرد.

همانطور که خبر پیشرفت های بزرگ واشنگتن در تاسکگی پخش شد، کمک های مالی شروع به رسیدن کرد، عمدتاً از سوی افرادی در شمال که از آموزش افراد برده شده سابق حمایت می کردند. واشنگتن یک تور جمع آوری کمک های مالی را در سراسر ایالت های شمالی انجام داد و در گروه های کلیسایی و سایر سازمان ها سخنرانی کرد. تا ماه مه ۱۸۸۲، او پول کافی برای ساخت یک ساختمان بزرگ جدید در پردیس تاسکگی جمع آوری کرده بود. (در طول ۲۰ سال اول مدرسه، ۴۰ ساختمان جدید در محوطه دانشگاه ساخته شد که بیشتر آنها با نیروی کار دانشجویی ساخته شدند.)

ازدواج، پدری و فقدان

در آگوست ۱۸۸۲، واشنگتن با فانی اسمیت، زن جوانی که به تازگی از همپتون فارغ التحصیل شده بود، ازدواج کرد. فانی که یک دارایی بزرگ برای شوهرش بود، در جمع آوری کمک های مالی برای موسسه تاسکگی بسیار موفق شد و شام ها و مزایای زیادی را ترتیب داد. در سال ۱۸۸۳، فانی دختر این زوج، پورتیا را به دنیا آورد. متاسفانه، همسر واشنگتن سال بعد به دلایل نامعلومی درگذشت و او را در سن ۲۸ سالگی بیوه کرد.

در سال ۱۸۸۵، واشنگتن دوباره ازدواج کرد. همسر جدید او، اولیویا دیویدسون ۳۱ ساله، در زمان ازدواجشان "مدیر زن" تاسکگی بود. (واشنگتن عنوان "مدیر" را داشت.) آنها دو فرزند با هم داشتند - بوکر تی. جونیور (متولد ۱۸۸۵) و ارنست (متولد ۱۸۸۹).

اولیویا واشنگتن پس از تولد دومین فرزندشان دچار مشکلات سلامتی شد و در سال ۱۸۸۹ در سن ۳۴ سالگی بر اثر بیماری تنفسی درگذشت. واشنگتن دو همسر خود را در مدت تنها شش سال از دست داده بود.

واشنگتن در سال ۱۸۹۲ با همسر سوم خود، مارگارت موری، ازدواج کرد. او نیز "مدیر زن" در تاسکگی بود. او به واشنگتن در اداره مدرسه و مراقبت از فرزندانش کمک کرد و در بسیاری از تورهای جمع آوری کمک های مالی او را همراهی کرد. در سال های بعد، او در چندین سازمان زنان سیاهپوست فعال بود. مارگارت و واشنگتن تا زمان مرگش با هم ازدواج کردند. آنها هیچ فرزند بیولوژیکی با هم نداشتند، اما در سال ۱۹۰۴ خواهرزاده یتیم مارگارت را به فرزندی پذیرفتند.

رشد و توسعه موسسه تاسکگی

همزمان با ادامه رشد موسسه تاسکگی هم در تعداد دانشجویان و هم در شهرت، واشنگتن همچنان با تلاش مستمر برای جمع آوری پول برای سرپا نگه داشتن مدرسه دست و پنجه نرم می کرد. با این حال، به تدریج، مدرسه به رسمیت شناختن ایالتی دست یافت و به منبع افتخار برای آلابامایی ها تبدیل شد و این امر باعث شد که مجلس قانونگذاری آلاباما بودجه بیشتری را به حقوق مربیان اختصاص دهد. این مدرسه همچنین کمک های مالی از بنیادهای بشردوستانه دریافت کرد که از آموزش آمریکایی های آفریقایی تبار حمایت می کردند.

موسسه تاسکگی دوره های آکادمیک ارائه می داد، اما بیشترین تاکید را بر آموزش صنعتی می گذاشت و بر مهارت های عملی که در اقتصاد جنوبی ارزش داشتند مانند کشاورزی، نجاری، آهنگری و ساخت و ساز ساختمان تمرکز داشت. به زنان جوان خانه داری، خیاطی و تشک دوزی آموزش داده می شد.

واشنگتن که همیشه به دنبال سرمایه گذاری های جدید برای کسب درآمد بود، این ایده را مطرح کرد که موسسه تاسکگی می تواند آجر سازی را به دانشجویان خود آموزش دهد و در نهایت با فروش آجرهای خود به جامعه کسب درآمد کند. با وجود چندین شکست در مراحل اولیه این پروژه، واشنگتن پافشاری کرد و در نهایت موفق شد. این اصرار و پشتکار واشنگتن نه تنها به رشد اقتصادی موسسه کمک کرد، بلکه به دانشجویان مهارت های ارزشمندی را آموخت که می توانستند در زندگی خود از آن استفاده کنند.

سخنرانی «سازش آتلانتا»

در دهه ۱۸۹۰، واشنگتن به یک سخنران مشهور و محبوب تبدیل شده بود، اگرچه برخی سخنرانی‌های او را بحث‌برانگیز می‌دانستند. به عنوان مثال، او در سال ۱۸۹۰ در دانشگاه فیسک در نشویل سخنرانی کرد که در آن از وزرای سیاه‌پوست به عنوان افراد بی‌سواد و از نظر اخلاقی نامناسب انتقاد کرد. اظهارات او موجی از انتقاد را از جامعه سیاه‌پوست برانگیخت، اما او از پس گرفتن هیچ یک از اظهارات خود امتناع کرد.

در سال ۱۸۹۵، واشنگتن سخنرانی‌ای را ایراد کرد که باعث شهرت فراوان او شد. واشنگتن در سخنرانی خود در آتلانتا در نمایشگاه بین‌المللی ایالت‌های پنبه، به موضوع روابط نژادی در ایالات متحده پرداخت. این سخنرانی به «سازش آتلانتا» معروف شد.

واشنگتن اعتقاد راسخ خود را مبنی بر اینکه آمریکایی‌های سیاه‌پوست و سفیدپوست باید برای دستیابی به رونق اقتصادی و هماهنگی نژادی با یکدیگر همکاری کنند، ابراز کرد. او از سفیدپوستان جنوب خواست که به بازرگانان سیاه‌پوست فرصتی برای موفقیت در تلاش‌هایشان بدهند.

با این حال، آنچه واشنگتن از آن حمایت نمی‌کرد، هر شکلی از قانونی بود که باعث ترویج یا اجباری کردن ادغام نژادی یا حقوق برابر شود. واشنگتن با اشاره به تفکیک نژادی، اعلام کرد: «در همه چیزهایی که صرفاً اجتماعی هستند، می‌توانیم به اندازه انگشتان از هم جدا باشیم، اما در همه چیزهای اساسی برای پیشرفت متقابل، مانند یک دست باشیم.»

سخنرانی او به طور گسترده توسط سفیدپوستان جنوب مورد ستایش قرار گرفت، اما بسیاری در جامعه سیاه‌پوست از پیام او انتقاد کردند و واشنگتن را متهم کردند که بیش از حد با سفیدپوستان سازش می‌کند و به همین دلیل لقب «سازشکار بزرگ» را به او دادند. این سخنرانی و لقب تبعات زیادی برای واشنگتن در پی داشت و باعث شد او به عنوان رهبری سازشکار در بین سیاهپوستان شناخته شود.

سفر به اروپا و انتشار خودزندگی‌نامه

واشنگتن در جریان سفر خود به اروپا در سال ۱۸۹۹ به شهرت بین‌المللی دست یافت. او در سازمان‌های مختلف سخنرانی کرد و با رهبران و افراد مشهور از جمله ملکه ویکتوریا و مارک تواین معاشرت کرد.

پیش از عزیمت به این سفر، واشنگتن زمانی که از او خواسته شد درباره قتل یک مرد سیاه‌پوست در جورجیا که به دار آویخته و زنده سوزانده شده بود، اظهار نظر کند، جنجال به پا کرد. او از اظهار نظر در مورد این حادثه وحشتناک خودداری کرد و افزود که معتقد است آموزش و پرورش می‌تواند درمان چنین اقداماتی باشد. پاسخ سرد او از سوی بسیاری از آمریکایی‌های سیاه‌پوست محکوم شد. این واکنش نشان دهنده شکاف عمیق بین رویکرد واشنگتن و انتظارات جامعه سیاه‌پوست از رهبران خود بود.

در سال ۱۹۰۰، واشنگتن «اتحادیه ملی تجارت سیاهان» (NNBL) را با هدف ترویج مشاغل متعلق به سیاه‌پوستان تشکیل داد. سال بعد، واشنگتن خودزندگی‌نامه موفق خود را با عنوان «از بردگی به بالا» منتشر کرد. این کتاب محبوب به دست چندین نیکوکار رسید و منجر به اهدای کمک‌های مالی زیادی به موسسه تاسکگی شد. خودزندگی‌نامه واشنگتن تا به امروز تجدید چاپ می‌شود و از نظر بسیاری از مورخان یکی از الهام‌بخش‌ترین کتاب‌هایی است که توسط یک آمریکایی سیاه‌پوست نوشته شده است.

شهرت درخشان این موسسه باعث شد سخنرانان برجسته بسیاری از جمله اندرو کارنگی صنعتگر و سوزان بی. آنتونی فمینیست به آنجا بیایند. جورج واشنگتن کارور، دانشمند کشاورزی مشهور، به عضویت هیئت علمی درآمد و نزدیک به ۵۰ سال در تاسکگی تدریس کرد.

شام با رئیس جمهور روزولت

واشنگتن بار دیگر در اکتبر ۱۹۰۱ در مرکز جنجال قرار گرفت، زمانی که دعوت تئودور روزولت، رئیس جمهور وقت، برای صرف شام در کاخ سفید را پذیرفت. روزولت مدتها بود که واشنگتن را تحسین می کرد و حتی در چند مورد از او مشورت گرفته بود. روزولت احساس کرد که دعوت از واشنگتن برای شام امری شایسته است.

اما صرف این تصور که رئیس جمهور با یک مرد سیاهپوست در کاخ سفید شام خورده است، خشم و غضب را در میان سفیدپوستان - چه شمالی و چه جنوبی - برانگیخت. (با این حال، بسیاری از آمریکایی های سیاهپوست، این را نشانه ای از پیشرفت در تلاش برای برابری نژادی تلقی کردند.) روزولت که از این انتقاد گزیده شده بود، دیگر هرگز دعوتی صادر نکرد. واشنگتن از این تجربه سود برد، زیرا به نظر می رسید که جایگاه او را به عنوان مهم ترین مرد سیاهپوست در آمریکا تثبیت می کند. این رویداد نشان دهنده تاثیرگذاری و نفوذ واشنگتن در آن دوران بود.

سال‌های پایانی

واشنگتن همچنان به دلیل سیاست‌های سازش‌کارانه‌اش مورد انتقاد قرار می‌گرفت. ویلیام مونرو تروتر، سردبیر و فعال برجسته روزنامه‌های سیاه‌پوستان، و دبلیو. ای. بی. دو بویس، عضو هیئت علمی سیاه‌پوست دانشگاه آتلانتا، از بزرگترین منتقدان او بودند. دو بویس از واشنگتن به دلیل دیدگاه‌های محدودش در مورد مسئله نژاد و بی‌میلی او به ترویج آموزش آکادمیک قوی برای آمریکایی‌های سیاه‌پوست انتقاد کرد.

واشنگتن در سال‌های پایانی عمرش شاهد کاهش قدرت و اهمیت خود بود. در حالی که او به سراسر جهان سفر می‌کرد و سخنرانی می‌کرد، به نظر می‌رسید که از مشکلات آشکار در آمریکا، مانند شورش‌های نژادی، لینچ کردن و محروم کردن رای‌دهندگان سیاه‌پوست در بسیاری از ایالت‌های جنوبی چشم‌پوشی می‌کند.

اگرچه واشنگتن بعدها با قدرت بیشتری علیه تبعیض صحبت کرد، بسیاری از آمریکایی‌های سیاه‌پوست او را به دلیل تمایلش به سازش با سفیدپوستان به قیمت برابری نژادی نمی‌بخشیدند. در بهترین حالت، او به عنوان یادگاری از دوران دیگر تلقی می شد. در بدترین حالت، او مانعی برای پیشرفت نژاد خود بود. این انتقادات نشان دهنده تغییر نسل و ظهور رهبران جدیدی در جامعه سیاهپوست بود که خواستار تغییرات رادیکال تری بودند.

مرگ

مسافرت های مکرر و سبک زندگی پرمشغله واشنگتن در نهایت بر سلامتی او تأثیر گذاشت. او در دهه 50 زندگی خود به فشار خون بالا و بیماری کلیوی مبتلا شد و در جریان سفری به نیویورک در نوامبر 1915 به شدت بیمار شد. واشنگتن که اصرار داشت در خانه بمیرد، با همسرش با قطار به سمت تاسکگی حرکت کرد. او هنگام ورود بیهوش بود و چند ساعت بعد در 14 نوامبر 1915 در سن 59 سالگی درگذشت. بوکر تی. واشنگتن در تپه ای رو به پردیس تاسکگی در مقبره آجری ساخته شده توسط دانشجویان به خاک سپرده شد. مرگ واشنگتن پایانی بر یک دوره مهم در تاریخ آمریکا و جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان بود.

میراث

زندگی بوکر تی. واشنگتن، از یک مرد برده تا بنیانگذار یک دانشگاه سیاهپوستان، تغییرات گسترده و مسافت های پیموده شده توسط آمریکایی های آفریقایی تبار پس از جنگ داخلی و در قرن بیستم را ترسیم می کند. او یک مربی، نویسنده پرکار، سخنران، مشاور رئیس جمهور و برجسته ترین آمریکایی سیاهپوست در اوج دوران حرفه ای خود به شمار می رفت. رویکرد "سازشکارانه" او برای پیشبرد زندگی اقتصادی و حقوق سیاهپوستان در آمریکا حتی در زمان خودش نیز بحث برانگیز بود و تا به امروز نیز بحث برانگیز باقی مانده است. واشنگتن چهره ای پیچیده و چندوجهی در تاریخ آمریکا بود و میراث او همچنان مورد بحث و بررسی قرار دارد.

بیوگرافی

زندگی نامه فدریک داگلاس

زندگی نامه فدریک داگلاس نمادی از زندگی آمریکایی های برده و پیشین برده است. مبارزه او برای آزادی، devotion به cause لغو برده داری...