مروری بر نظریه برچسب زنی

یک مرد در دادگاه در حالی که دستبند به دستش زده اند

نظریه برچسب زنی بیان می کند که افراد به شیوه هایی شناسایی و رفتار می کنند که منعکس کننده برچسب هایی است که دیگران به آن ها می زنند. این نظریه بیشتر با جامعه شناسی جرم مرتبط است، زیرا برچسب زدن به کسی به عنوان رفتار انحرافی می تواند منجر به رفتارهای نامناسب شود. به عنوان مثال، توصیف یک فرد به عنوان مجرم می تواند باعث شود دیگران با او به شکل منفی تری رفتار کنند و این خود موجب بروز رفتارهای نامناسب در فرد می شود.

ریشه های نظریه برچسب زنی

ایده نظریه برچسب زنی در جامعه شناسی آمریکا در دهه 1960 شکوفا شد که بخش عمده ای از آن به لطف جامعه شناس هوارد بکر بود. اما ایده های اصلی آن را می توان به آثار بنیان گذار جامعه شناسی فرانسه، امیل دورکیم، مرتبط دانست. نظریه جرج هربرت مید درباره ساخت اجتماعی خود به عنوان فرآیندی شامل تعامل با دیگران نیز بر توسعه این نظریه تأثیر داشت. پژوهشگران دیگری مانند فرانک تَننباوم، ادوین لمرت، آلبرت مِمی، اروینگ گافمن و دیوید ماتزا نیز در توسعه و تحقیق نظریه برچسب زنی نقش داشتند.

نظریه برچسب زنی و انحراف

نظریه برچسب زنی یکی از مهم ترین رویکردها برای درک رفتارهای انحرافی و مجرمانه است. این نظریه با فرض اینکه هیچ عملایی ذاتاً مجرمانه نیست آغاز می شود. تعاریف مجرمانه توسط افرادی که در قدرت هستند از طریق تدوین قوانین و تفسیر آن قوانین توسط پلیس، دادگاه ها و مؤسسات اصلاحی تعیین می شود. بنابراین، انحراف نه یک مجموعه ویژگی های فردی یا گروهی، بلکه یک فرآیند تعامل بین انحرافی ها و غیرانحرافی ها و زمینه ای است که در آن جرم تفسیر می شود.

پلیس، قضات و آموزش دهندگان افرادی هستند که وظیفه اجرای استانداردهای نرمال و برچسب زدن به برخی رفتارها به عنوان انحرافی را بر عهده دارند. با اعمال برچسب ها به افراد و ایجاد دسته بندی های انحرافی، این مقام ها ساختار قدرت جامعه را تقویت می کنند. اغلب، ثروتمندان تعریف انحراف را برای فقرا، مردان برای زنان، افراد مسن برای جوانان و گروه های اکثریت نژادی یا قومی برای اقلیت ها تعیین می کنند. به عبارت دیگر، گروه های غالب جامعه برچسب های انحرافی را برای گروه های زیرین ایجاد و اعمال می کنند.

برای مثال، بسیاری از کودکان پنجره ها را می شکنند، میوه ها را از درختان دیگران می دزدند، به حیاط همسایگان می روند یا از مدرسه بیرون می زنند. در محله های ثروتمند، والدین، معلمان و پلیس این رفتارها را به عنوان رفتارهای معمول نوجوانان در نظر می گیرند. اما در مناطق فقیر، رفتار مشابه ممکن است نشانه هایی از بزهکاری نوجوانان تلقی شود. این موضوع نشان می دهد که طبقه در برچسب زنی نقش مهمی دارد. نژاد نیز یک عامل در نظریه برچسب زنی است.

نظریه برچسب زنی، نابرابری و پاک stigma

تحقیقات نشان می دهد که مدارس کودکان سیاه پوست را به مراتب بیشتر و شدیدتر از کودکان سفیدپوست تنبیه می کنند، با وجود اینکه شواهدی مبنی بر اینکه سیاه پوستان بیشتر از سفیدپوستان خلاف کنند وجود ندارد. به همین ترتیب، پلیس با نرخ های بسیار بالاتری نسبت به سیاه پوستان عمل می کند، حتی زمانی که افریقایی-آمریکایی ها مسلح نیستند و جرمی مرتکب نشده اند. این نابرابری نشان می دهد که کلیشه های نژادی منجر به برچسب زنی نادرست افراد رنگین پوست به عنوان انحرافی می شود.

زمانی که فردی به عنوان انحرافی شناسایی می شود، حذف آن برچسب بسیار دشوار است. این فرد به عنوان یک مجرم دچار انگ اجتماعی می شود و دیگران احتمالاً او را غیرقابل اعتماد می دانند. به عنوان مثال، محکومان پس از آزادی از زندان ممکن است در پیدا کردن شغل مشکل داشته باشند به دلیل پیشینه جنایی خود. این موضوع باعث می شود که آنها بیشتر به درونی کردن برچسب انحرافی تمایل داشته باشند و مجدداً به رفتارهای نادرست روی بیاورند. حتی اگر افرادی که برچسب خورده اند دیگر هیچ جرمی را مرتکب نشوند، باید برای همیشه با عواقب شناخته شدن به عنوان یک بزهکار زندگی کنند.

انتقادات از نظریه برچسب زنی

منتقدان نظریه برچسب زنی معتقدند که این نظریه عواملی را نادیده می گیرد - مانند تفاوت های اجتماعی، نگرش ها و فرصت ها - که به رفتارهای انحرافی منجر می شود. آنها همچنین تأکید می کنند که مشخص نیست آیا برچسب زنی واقعاً انحراف را افزایش می دهد یا نه. افرادی که سابقه جنایی دارند ممکن است به دلیل ارتباط با سایر بزهکاران دوباره به زندان بازگردند؛ این ارتباطات احتمال مواجهه مجدد با فرصت های ارتکاب جرم را افزایش می دهد. در واقع، به احتمال زیاد هم برچسب زنی و هم افزایش تماس با جمعیت مجرم به بروز مجدد جرم کمک می کنند.

  • علوم اجتماعی

علوم اجتماعی