چرا به قاره آفریقا "قاره تاریک" گفته می شود؟

پاسخ شایع به این سؤال که "چرا آفریقا به قاره تاریک معروف شده؟" این است که اروپا تا قرن نوزدهم اطلاعات چندانی درباره آفریقا نداشت. اما این پاسخ گمراه کننده و فریبنده است. اروپایی ها به مدت حداقل ۲۰۰۰ سال درباره آفریقا اطلاعات زیادی داشتند، اما رهبران اروپایی عمداً منابع قبلی اطلاعات را نادیده گرفتند تا استعمار و تعصب علیه سیاه پوستان را توجیه کنند.
در عین حال، مبارزه علیه برده داری و تلاش های بشردوستانه در آفریقا در قرن نوزدهم ایده های نژادی اروپایی ها درباره مردم آفریقا را تقویت کرد. سفیدپوستان آفریقا را قاره تاریک می نامیدند چون می خواستند برده داری سیاه پوستان و استثمار منابع آفریقایی را توجیه کنند.
اکتشاف: ایجاد فضاهای خالی
درست است که تا قرن نوزدهم، اروپایی ها دانش مستقیم کمی درباره آفریقا فراتر از سواحل داشتند، اما نقشه های آنها قبلاً با جزئیات زیادی از این قاره پر شده بود. ملل آفریقایی به مدت بیش از دو هزار سال با کشورهای خاورمیانه و آسیا تجارت می کردند. در ابتدا، اروپایی ها از نقشه ها و گزارش های تجار و کاشفان قبلی مانند مسافر مشهور مراکشی ابن بطوطه که در قرن چهاردهم از صحرای بزرگ آفریقا عبور کرده بود، بهره برداری می کردند.
اما در دوران روشنگری، اروپایی ها استانداردها و ابزارهای جدیدی برای نقشه کشی توسعه دادند و از آنجا که نمی دانستند دقیقاً دریاچه ها، کوه ها و شهرهای آفریقا کجا واقع شده اند، شروع به پاک کردن آنها از نقشه های معروف کردند. بسیاری از نقشه های علمی هنوز جزئیات بیشتری داشتند، اما به خاطر استانداردهای جدید، کاشفان اروپایی—برتون، لیوینگستون، اسپیک و استنلی—که به آفریقا سفر کردند، به عنوان کسانی شناخته شدند که (به تازگی) کوه ها، رودخانه ها و پادشاهی هایی را کشف کردند که مردم آفریقا آنها را راهنمایی کردند.
نقشه هایی که این کاشفان ایجاد کردند واقعاً به اطلاعات موجود افزود، اما همچنین به ایجاد افسانه قاره تاریک کمک کرد. این عبارت واقعاً به توسط کاشف بریتانیایی هنری ام. استنلی به محبوبیت رسید، که (با هدف افزایش فروش) یکی از روایت های خود را "از میان قاره تاریک" و دیگری را "در تاریک ترین آفریقا" نامید. اما خود استنلی به یاد می آورد که پیش از عزیمت به مأموریتش، بیش از ۱۳۰ کتاب درباره آفریقا خوانده بود.
امپریالیسم و دوگانگی
امپریالیسم در دل های بازرگانان غربی در قرن نوزدهم جهانی بود، اما تفاوت های ظریفی بین تقاضای امپریالیستی برای منابع آفریقایی در مقایسه با دیگر نقاط جهان وجود داشت. این موضوع به هیچ وجه از شدت خشونت آن نکاست.
اکثر امپراتوری سازی ها با شناسایی منافع تجاری و بازرگانی آغاز می شود. در مورد آفریقا، این قاره به طور کلی در حال الحاق بود تا سه هدف را برآورده کند: روح ماجراجویی (احساس حق طلبی اروپایی های سفیدپوست نسبت به آفریقا و مردم و منابع آن که می توانستند ادعا و استثمار کنند)، آرزوی افراطی برای "مدرن کردن بومی ها" (که منجر به محو عمدی تاریخ، دستاوردها و فرهنگ آفریقایی شد) و امید به ریشه کن کردن تجارت بردگان. نویسندگانی چون اچ. رایدر هاگارد، جوزف کانراد و رادیار کیپلینگ به تصویرسازی رمانتیک و نژادپرستانه قاره ای تاریک پرداختند که نیاز به نجات داشت توسط مردان ماجراجوی قوی (و سفید).
برای این فتوحات دوگانگی صریحی ایجاد شد: تاریکی در مقابل روشنی و آفریقا در برابر غرب. اروپایی ها تصمیم گرفتند که آب و هوای آفریقا باعث خستگی روحی و ناتوانی جسمی می شود. آن ها جنگل ها را غیرقابل عبور و پر از حیوانات تصور کردند؛ جایی که تمساح ها در انتظار، در سکوت ویرانگر در رودخانه های بزرگ در حال استراحت بودند. اروپایی ها اعتقاد داشتند که خطر، بیماری و مرگ بخشی از واقعیت های ناشناخته و خیال پردازی های عجیب و غریبی است که در ذهن کاوشگران تن پرور شکل گرفته است. ایده ی طبیعت دشوار و محیط بیمار که با شر آغشته شده بود، توسط روایت های داستانی جوزف کانراد و و. سامرست موگام ترویج شد.
فعالان و مبلغان سیاه پوست قرن 18
در اواخر قرن هجدهم، فعالان سیاه پوست بریتانیایی سخت در حال مبارزه علیه برده داری در انگلستان بودند. آن ها جزواتی منتشر کردند که وحشیگری و بی رحمی ناشی از بردگی در مزارع را توصیف می کرد. یکی از مشهورترین تصاویر، مرد سیاه پوستی را در زنجیر نشان می داد که می پرسید: "آیا من انسان نیستم و برادر نیستم؟"
پس از اینکه امپراتوری بریتانیا در سال 1833 برده داری را لغو کرد، فعالان سیاه پوست تلاش های خود را علیه این عمل در آفریقا متمرکز کردند. در مستعمرات، بریتانیایی ها از اینکه افراد سابقاً برده تمایل نداشتند به کار در مزارع با دستمزد بسیار پایین ادامه دهند، ناامید شدند. برای مقابله، بریتانیایی ها مردان آفریقایی را نه به عنوان انسان، بلکه به عنوان افراد تنبل، مجرم یا بازرگانان شرور برده ها به تصویر کشیدند.
در همین حال، مبلغان شروع به سفر به آفریقا کردند. هدف آن ها: تبدیل هر چه بیشتر آفریقایی ها به مسیحیت—به قیمت فرهنگی که از قبل وجود داشت. مردم آفریقا قبلاً تمدن ها، فرهنگ و دانش خود را، به ویژه در مورد سرزمین و محیط خود، بنا کرده بودند. محو فرهنگی که توسط این مبلغان مسیحی اروپایی انجام شد، آسیب های قابل توجهی به نسل ها وارد کرد و در عین حال تلاش کرد مردم آفریقا را از محیط خود دور کند—که این موضوع به نوبه خود آن را بیشتر در معرض آسیب و استثمار توسط منافع امپریالیستی قرار داد.
وقتی که دهه ها بعد، مبلغان هنوز در بسیاری از مناطق تبدیل ها کمی داشتند، شروع به گفتن کردند که قلب های آفریقایی ها قابل دسترسی نیستند و "در تاریکی قفل شده اند." به جای اینکه بپذیرند چرا مردم آفریقا ممکن است نخواهند تاریخ، فرهنگ و مذهب خود را به دست بیگانگان بسپارند، مبلغان الگوی آشنا را دنبال کردند: تلافی. آن ها مردم آفریقا را به عنوان "مختلف" از غربی ها و بسته در برابر "نور نجات دهنده" مسیحیت به تصویر کشیدند و به این ترتیب کلیشه های نادرست و عمیقاً نژادپرستانه در مورد آفریقا و مردم آن را گسترش دادند.
قاره تاریک
آفریقا توسط کاوشگران به عنوان مکانی با قدرت های erotically و روانی تاریک دیده می شد، مکانی که تنها با استفاده مستقیم از مسیحیت و البته سرمایه داری قابل درمان بود. جغرافی دان لوسی جروسز این باور صریح و ضمنی را به وضوح توصیف می کند: آفریقا به عنوان "یک موجود اولیه، حیوانی، خزنده یا زنانه که باید توسط مردان سفید اروپایی از طریق علم غربی، مسیحیت، تمدن، تجارت و استعمار اهلی، روشن، هدایت و نفوذ شود."
در واقع، مردم آفریقا هزاران سال است که در حوزه های مختلف دستاوردهای بزرگی داشته اند—بسیاری از این دستاوردها پیش از اروپایی ها نیز اتفاق افتاده است. فرهنگ های باستانی آفریقا مسئول توسعه سیستم های ریاضی کامل، تعیین موقعیت خورشید و ایجاد تقویم ها، سفر به آمریکای جنوبی و آسیا قبل از اروپایی ها و توسعه ابزار و تکنیک هایی بوده اند که حتی از فناوری رومی فراتر رفته اند. آفریقا به امپراتوری های خود نیز (به ویژه زولوها) و همچنین کتابخانه ها و دانشگاه های عظیمی در کشورهایی مانند مالی تعلق داشت.
تا دهه ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰، بازرگانان، مقامات و ماجراجویان اروپایی به آفریقا رفتند تا به غارت، بهره کشی و نابودی مردم و منابع آن بپردازند. پیشرفت های اخیر در تسلیحات به این افراد نیروی نظامی لازم را برای تبدیل آفریقایی ها به برده و تسلط بر مواد خام داد. یکی از نمونه های شدید این مسئله، کنگوی بلژیک تحت سلطه پادشاه لئوپولد است. وقتی اوضاع بدتر شد، اروپایی ها هیچ مسئولیتی نپذیرفتند و به جای آن، سیاه پوستان را مقصر دانستند. آن ها گفتند "قاره تاریک" همان چیزی است که فرضاً وحشی گری در انسان را نشان می دهد. این باور به وضوح نادرست است.
افسانه قاره تاریک در امروز
در طول سال ها، مردم دلایل متعددی را برای نامیدن آفریقا به عنوان قاره تاریک ارائه داده اند. بسیاری می دانند که این عبارت یک عبارت نژادپرستانه است اما به طور کامل درک نمی کنند که چرا. باور عمومی این است که این عبارت فقط به کمبود دانش اروپا درباره آفریقا اشاره دارد و این برداشت به نظر قدیمی و در عین حال غیرمعنادار می رسد.
نژاد در قلب این افسانه قرار دارد، اما فقط به رنگ پوست مربوط نمی شود. نامیدن آفریقا به عنوان قاره تاریک، بیشتر ارتباط بین سفیدی، پاکی و هوش با سیاهی به عنوان آلودگی که انسان را زیرسطح انسانی می سازد، تحکیم بخشیده است. این اصل با قاعده یک قطره مجسم می شود. افسانه قاره تاریک به نازل بودن آفریقا اشاره داشت که اروپایی ها خود را متقاعد کردند که ذاتی و تاریخی است، تا اهداف سیاسی و اقتصادی خود را پیش ببرند. ایده ناشناخته بودن سرزمین های آن ناشی از نادیده گرفتن قرن ها تاریخ پیش استعمار، تماس و سفر در سراسر قاره بود.