تحلیل عمیق داستان فرار آلیس مونرو: بررسی ابعاد پنهان انتخاب و مسئولیت

مه در شب
(Space][rucker)

"فرار" داستانی از آلیس مونرو، نویسنده کانادایی و برنده جایزه نوبل، روایتگر زندگی زن جوانی است که فرصت رهایی از یک ازدواج ناموفق را رد می‌کند. این داستان که در ۱۱ آگوست سال ۲۰۰۳ در مجله نیویورکر منتشر شد، بعدها در مجموعه داستان‌های مونرو به همین نام (فرار) در سال ۲۰۰۴ نیز به چاپ رسید. در این داستان، مونرو با ظرافت به بررسی مسائلی چون انتخاب، مسئولیت‌پذیری و پیچیدگی‌های روابط انسانی می‌پردازد و ما را با زوایای پنهان تصمیمات کاراکترها روبرو می‌سازد. داستان فرار با نگاهی دقیق به روابط عاطفی و زندگی زناشویی، خواننده را به تفکر و تعمق در ماهیت آزادی و انتخاب دعوت می‌کند.

فرارهای متعدد در داستان

در داستان فرار، مفهوم فرار به اشکال مختلفی تجلی می‌یابد: انسان‌ها، حیوانات و احساسات همگی به نوعی در حال فرار هستند.

  • کارلا، همسر: کارلا دو بار طعم فرار را چشیده است. او در ۱۸ سالگی و در آستانه ورود به دانشگاه، برخلاف میل والدینش، برای ازدواج با کلارک فرار می‌کند و از آن زمان با خانواده‌اش بیگانه می‌شود. اکنون نیز، سوار بر اتوبوس به مقصد تورنتو، بار دیگر از کلارک فرار می‌کند.
  • فلورا، بز سفید: فلورا، بز سفید محبوب کارلا، نیز به طرز مرموزی قبل از شروع داستان ناپدید می‌شود و گویی او نیز فرار کرده است. (هرچند در پایان داستان مشخص می‌شود که کلارک از ابتدا قصد خلاص شدن از شر بز را داشته است.)
  • احساسات افسارگسیخته: اگر فرار را به معنای "خارج از کنترل" در نظر بگیریم، مثال‌های دیگری نیز در داستان وجود دارند. دلبستگی بی‌اندازه سیلویا جیمسون به کارلا (که دوستان سیلویا آن را با بی‌اعتنایی "علاقه‌مندی زودگذر به یک دختر" می‌نامند) و همچنین دخالت بی‌رویه سیلویا در زندگی کارلا، با هل دادن او به مسیری که سیلویا تصور می‌کند برای کارلا بهترین است (اما شاید کارلا آمادگی آن را ندارد یا واقعاً نمی‌خواهد)، همگی نمونه‌هایی از احساسات افسارگسیخته هستند.
  • مسیر انحرافی ازدواج: ازدواج کلارک و کارلا به نظر می‌رسد در مسیر انحرافی و رو به زوال قرار دارد.
  • خشم افسارگسیخته: در نهایت، خشم افسارگسیخته کلارک، که به دقت در ابتدای داستان به تصویر کشیده شده است، زمانی که او شبانه به خانه سیلویا می‌رود تا او را به خاطر تشویق کارلا به جدایی سرزنش کند، تهدید می‌کند که واقعاً خطرناک شود.

در مجموع، داستان فرار مملو از موقعیت‌ها و شخصیت‌هایی است که به نوعی در حال فرار هستند و هر کدام به شکلی متفاوت با این مفهوم دست و پنجه نرم می‌کنند.

تشابهات بین بز و دختر (کارلا) در داستان

آلیس مونرو در داستان فرار رفتارهای بز را به گونه‌ای توصیف می‌کند که بازتابی از رابطه کارلا با کلارک است. او می‌نویسد:

"در ابتدا، او کاملاً حیوان خانگی کلارک بود، همه جا او را دنبال می‌کرد و برای جلب توجهش می‌رقصید. او مانند یک بچه گربه چابک، ظریف و تحریک‌آمیز بود و شباهتش به یک دختر معصوم عاشق، هر دوی آن‌ها را به خنده می‌انداخت."

هنگامی که کارلا برای اولین بار خانه را ترک کرد، رفتاری مشابه بز داشت، با "شادی سرگیجه‌آوری" به دنبال "نوعی زندگی معتبرتر" با کلارک بود. او تحت تأثیر ظاهر خوب، سوابق شغلی رنگارنگ و "همه چیز او که کارلا را نادیده می‌گرفت" قرار داشت.

تکرار این جمله توسط کلارک که "فلورا احتمالاً رفته تا برای خودش یک جفت نر پیدا کند" به وضوح موازی با فرار کارلا از والدینش برای ازدواج با کلارک است.

آنچه در مورد این موازات به ویژه نگران‌کننده است این است که فلورا در اولین باری که ناپدید می‌شود، گم می‌شود اما هنوز زنده است. در دومین باری که ناپدید می‌شود، تقریباً قطعی است که کلارک او را کشته است. این نشان می‌دهد که کارلا با بازگشت به کلارک در موقعیت بسیار خطرناک‌تری قرار خواهد گرفت. این مسئله نشان‌دهنده خشونت خانگی و کنترل‌گری در روابط است.

مونرو می‌نویسد: "اما با گذشت زمان، او به کارلا وابسته شد و در این وابستگی، ناگهان بسیار عاقل‌تر، کم‌حوصله‌تر شد؛ به جای آن، به نظر می‌رسید که قادر به نوعی شوخ طبعی ملایم و طعنه‌آمیز است."

اگر کلارک در واقع بز را کشته باشد (و به نظر می‌رسد که چنین است)، این نمادی از تعهد او به از بین بردن هرگونه انگیزه کارلا برای فکر کردن یا عمل مستقل، برای هر چیزی غیر از "دختر معصوم عاشقی" است که با او ازدواج کرده است. این موضوع بیانگر سرکوب استقلال فردی و هویت زنانه در یک رابطه ناسالم است.

مسئولیت کارلا در داستان فرار

اگرچه کلارک به وضوح به عنوان یک نیروی مخرب و خفقان‌آور به تصویر کشیده شده است، اما داستان بخشی از مسئولیت وضعیت کارلا را نیز بر عهده خود او می‌گذارد.

نحوه اجازه دادن فلورا به کلارک برای نوازش او را در نظر بگیرید، حتی با وجود اینکه او ممکن است مسئول ناپدید شدن اولیه او بوده و احتمالاً قصد کشتن او را دارد. وقتی سیلویا سعی می‌کند او را نوازش کند، فلورا سرش را پایین می‌اندازد، انگار که می‌خواهد شاخ بزند. این رفتار فلورا می‌تواند نمادی از پذیرش ناخودآگاهانه آزار و نادیده گرفتن خطرات باشد.

کلارک به سیلویا می‌گوید: "بزها غیرقابل پیش‌بینی هستند. ممکن است اهلی به نظر برسند، اما واقعاً اینطور نیستند. بعد از بزرگ شدن دیگر اینطور نیستند." به نظر می‌رسد کلمات او در مورد کارلا نیز صدق می‌کند. او به طور غیرقابل پیش‌بینی رفتار کرده و طرف کلارک را گرفته است، کسی که باعث ناراحتی او شده بود، و با خروج از اتوبوس و چشم‌پوشی از فراری که سیلویا پیشنهاد کرده بود، به سیلویا "شاخ زده" است.

از نظر سیلویا، کارلا دختری است که به راهنمایی و نجات نیاز دارد، و برای او سخت است که تصور کند انتخاب کارلا برای بازگشت به کلارک انتخاب یک زن بالغ بوده است. سیلویا از کلارک در مورد بز می‌پرسد: "آیا او بزرگ شده است؟ خیلی کوچک به نظر می‌رسد." این سوال نشان‌دهنده نگاه از بالا به پایین سیلویا به کارلا و عدم باور به استقلال رای او است.

پاسخ کلارک مبهم است: "او به اندازه‌ای که قرار است بزرگ شود، بزرگ شده است." این نشان می‌دهد که "بزرگ شدن" کارلا ممکن است شبیه تعریف سیلویا از "بزرگ شدن" نباشد. در نهایت، سیلویا متوجه منظور کلارک می‌شود. نامه عذرخواهی او به کارلا حتی توضیح می‌دهد که او "اشتباه کرد که فکر می‌کرد به نوعی آزادی و خوشبختی کارلا یکی هستند." این درک سیلویا نشان می‌دهد که تصورات افراد از خوشبختی و آزادی می‌تواند بسیار متفاوت باشد و نباید دیدگاه‌های شخصی را به دیگران تحمیل کرد.

تماماً حیوان خانگی کلارک

در نگاه اول، ممکن است انتظار داشته باشید که همانطور که بز اتحاد خود را از کلارک به کارلا تغییر داد، کارلا نیز اتحاد خود را تغییر دهد و بیشتر به خودش باور داشته باشد و کمتر به کلارک. مطمئناً سیلویا جیمسون چنین باوری دارد. و با توجه به نحوه برخورد کلارک با کارلا، این چیزی است که عقل سلیم حکم می‌کند. این مسئله بیانگر توقع جامعه از تغییر و رشد فردی در یک رابطه آزاردهنده است.

اما کارلا خود را کاملاً بر اساس کلارک تعریف می‌کند. مونرو می‌نویسد:

"در حالی که او در حال فرار از او بود - حالا - کلارک هنوز جایگاه خود را در زندگی او حفظ کرده بود. اما وقتی فرار کردن را تمام کرد، وقتی فقط به راه خود ادامه داد، چه چیزی را جایگزین او می‌کرد؟ چه چیز دیگری - چه کسی دیگر - می‌توانست اینقدر چالش برانگیز باشد؟"

و این چالشی است که کارلا با مقاومت در برابر "وسوسه" رفتن به لبه جنگل و تأیید اینکه فلورا در آنجا کشته شده است، حفظ می‌کند. او نمی‌خواهد بداند. این نشان‌دهنده ترس از مواجهه با واقعیت و تمایل به حفظ توهم است، حتی اگر این توهم رابطه‌ای سمی باشد. کارلا با ندانستن، سعی می‌کند جایگاه کلارک را در زندگی خود حفظ کند و از مواجهه با خلاء ناشی از فقدان او اجتناب ورزد.

  • داستان های کوتاه
  • ادبیات

داستان های کوتاه